مروارید
ــ این مروارید درشت را فردا می برم بازار می فروشم.
ــ چرا فردا ؟ همین امروز ببر خیالمون رو راحت کن.
ــ مگر خیالمون ناراحته؟ این دیگه مال خودمونه ناراحتی نداره.
ــ خوشت میاد آدما سر نگران نگهداری؟ تا فردا ممکنه هزار اتفاق بیفته، مرگ و زندگی ما به این مروارید بسته، آونوقت تو امروز و فردا می کنی.
ــ هیچ اتفاقی براش نمی افته. بیا، برای اینکه خیالت راحت باشه، می گذارمش تویِ جیب کتم ، یکدونه سنجاق قرص و محکم می زنم به در جیبم، خیالت راحت شد؟
***
ــ دنبال چی می گردی؟ چرا رنگت پریده ؟
ــ کتم...
ـــ چی شده؟
ــ بیچاره شدیم! کتم سر جاش نیست...!.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:7 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت