تاوان
گاهی ساکت می شوم،مثل شب های تو!.
می دانم که پشیمان می شوم مانند همان شب هایی که بر باد دادیم در حسرت جاده هایی که هرگز به خوشدلی طی نشد.
خاطرات شب های سوخته دیوانه ام می کند.
در کنارم بودی اما،سکوت در میانمان...!.
ساکت را بسته ای، نمی دانم تاوان کدام گناه را پس می دهیم؟
تاوان روزهایی را که به شوق دیدنت ، دست هایم تاول زد، اما شب در سکوت گذشت!.
حالا که داری می روی آخرین حرفم را به خاطر بسپار: هروقت دلت گرفت برگرد.
بی تو روزگارم نمی گذرد...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:4 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت