گروه گروه پرواز می کنند این قوم- به قلم عباس عابد (ساوجی)
فرمانده گردان به من دستور دادند تویوتا را به موقعیت شهید چمران برگردانم ومنتظر دستور بعدی بمانم.
گفتم اجازه بدهید در کنار شما باشم. اصرار من بی فایده بود دستور تاکید کردند برو و منتظردستور بمان. با چشم اشکبار وبر خلاف میل خودم با بقیه خداحافظی کرده بازهم در میان بارش گلوله ها به سمت موقعیت شهید چمران حرکت کردم. تویوتا را پشت خاکریزداخل سنگر پارک کردم و به بالای خاکریز رفتم. دیدم برادران تدارکاتی مشغول دعا و نیایش برای پیروزی رزمندگان هستند. من هم که کاری نداشتم وباید منتظر می ماندم به جمع آنها پیوستم ومشغول دعا شدم. تبادل آتش بین دو طرف شروع شده بود. من که از اول در خط مقدم نبرد بودم حالا نشستن ونگاه کردن برایم عذاب آور شده بود. تا صبح از بالای خاکریز شاهد نبرد دو طرف بودیم ودعا می کردیم . حدود ساعت 10صبح بود که یکی از برادران حاضر در عملیات آمد گفت: چند دستگاه تویو تا بروند وبرادران رزمنده ای را که از عملیات بر می گردند را به پشت جبهه بیاورند. مثل تیری که از چله کمان رها شده باشد اولین نفری بودم که پریدم پشت فرمان وحرکت کردم. برای پیش گیری از ایجاد گردو خاک روی جاده را روغن سوخته ریخته بودند و ریزش باران هم عامل دیگری شده بود تا جاده به شدت لغزنده شود. با کوچکترین ترمز خود رو منحرف می شد واز کنترل خارج می شد. اصابت دمبدم گلوله در اطراف هم مزید بر علت شده بود. چند عامل دست به دست هم داده بود حتی نتوانم صد متر پیشروی کنم. هنوز بقیه رانندگان نرسیده بودند. یک آن وهم وخیال به سراغم آمد که در وضع بدی گیر کرده ام وکاری از دستم بر نمی آید برگردم!.
اما به خود نهیب زدم تو همانی هستی که همیشه در خط اول به دشمن یورش می بردی و این را با افتخار به دیگران تعریف می کردی، گیریم که شهید شدی مگر غیر از این آرزوی دیگری داشتی؟
باز فکر کردم خب خودم شهید شوم افتخار است اما تکلیف خود رو چه می شود؟ بازهم فکر کردم اگر بتوانم جان یک نفر را نجات بدهم هزاران دستگاه خود رو فدای جان یک نفر.
باید به پایت