از برو بچه های شوخ که با کارهایش باعث بالا رفتن روحیه و خنده مان می شد، از علی فرحزادی می توانم نام ببرم. همان طور که از اسم فامیل اش پیداست از بچه های فرحزاد تهران بود که در ناحیه 3 کفش ملی خدمت می کرد. چون از قبل با او آشنایی داشتم می گفت: برادر شهرکی، وقتی قرار است به دست عراقی ها اسیر شوی و قرار باشد هر چه داری را ازت بگیرند! هرچه داری به من بده بهتر از عراقی ها هستم. تازه اگر شهید شدی قول می دهم هر پنجشنبه سر خاکت بیایم و برایت فاتحه بخوانم.

در شلمچه بودیم که غذا برایمان آورده بود گفت: برادر شهرکی بد خواه مد خواه نداری ؟ بگو تا فکشون را بیارم پایین.

اشاره به عراقی ها کردم که ، چرا آنها بد خواهم هستند. به طرف خاکریز رفت وانگشت اش را رو به عراقی ها گرفت وفریاد زد : اگر با شهرکی ما...

 فاصله خاکریزمان با عراقی ها فقط سیصد متر بود نگذاشتند حرفش تمام شود شروع کردند با دوشکا وتیر بار به شلیک کردن و پشت سر آن شروع کردند به ریختن گلوله خمپاره60  مثل تگرگ.

فرخزادی غافلگیر شده بود  بالا و پایین می دوید هُل شده بود نمی دانست چه کند. گفتم بدو بیا داخل سنگر. در حالی که له له میزد خود را انداخت داخل سنگر وگفت: این ها شوخی هم سرشون نمیشه!.