گل دسته ها
صدای تق تق عصا با نظم خاصی درسالن می پیچید. مردی قوز کرده با هر قدمی که بر می داشت عصا را بر زمین تق روی موزاییک ها می کوبید و پای دیگرش را با مکث جلو می انداخت، وباز تق عصا بود که سکوت سالن را می شکست.
کارمند سرش را از روی پرونده برداشت وخواند علیِ...
قلم را روی میز گذاشت واز در اطاق که باز بود بیرون را نگاه کرد. منتظر ماند تا چهره مردی که قدم به قدم نزدیک می شد را در قاب در ببیند. چشم ریز کرد! باز هم ریزتر...
ــ سلام علی آقا، بفرمایید داخل. پله ها خسته تون کرد؟
ــ بله خسته شدم، کمی استراحت کنم. چه اداره ایه که دارید؟ نه آسانسورداره، نه صندلی داخل سالن گذاشتید برای نشستن...
ــ بفرما بشین اینجا علی آقا، الان میگم یک لیوان چای براتون بیارند تا خستگی تون رفع بشه بعد هم...
ــ الهی که شرمنده نشی، خیر ببینی از عمرت ، راستی، اسم مرا از کجا دونستید؟ اگر پرونده منهم زیر دست شما باشه از کجا دونستید که منم؟
ــ در مورد پرونده حق باشماست. قبلا" همکاران مشخصات شما را به من گفته بودند اما تا چند لحظه پیش نمی دونستم که شما همان علی آقا، نانوای محل قدیم خودمون هستید.
ــ درسته که پیر شدم اما ذهنم هنوز خوب کار می کنه، به یاد نمی آرم که شما را قبلا" آنجا دیده باشم.
ــ بفرمایید چای تون را بخورید، خودم را معرفی می کنم.
ــ بله چشم، بفرمایید.
ــ هشت سالم بود مادرم یک سکه داد دستم گفت: (( پسرم، بدو برو ازعلی آقا نانوا یک دونه نان تازه بگیر بیار. بدو عزیزم الانه که بابات بیاد برسه، غذا حاضر نباشه قشقرق راه می اندازه و اعصاب همه را خراب می کنه.)).
سکه را گرفتم و دویدم. بار اولم نبود، اخلاق پدرم دستم بود. تا وارد حیاط
می شد می نشست کنار حوض و یک پاش و میذاشت لب حوض، همون طور که دست و روش را می شست می گفت:((غذا چی داریم؟ خیلی گرسنه ام، زود باشید سفره را بندازید.)).
نانوایی شما روبروی شعبه نفت خیابان فرح بود. هنوز شکل و شمایلش کاملا" یادم مونده. بعدا" به خیابان شهید پیامبری تغییر نام دادند. منطقه ای کارگر نشین که نون
حرف اول را سر سفره ها می زد.
نوبتم رسیده بود که نون تنور تمام شد. سکه را دادم به شما تا گم نکرده باشم، وهم اینکه نوبتم حفظ شده باشه. در این فاصله چند نفر آدم بزرگ از راه رسیدند و صف نون شلوغ شد. من زیر دست و پای آنها وول می خوردم. خودم را جلو می کشوندم تا از نوبت عقب نمونم. همۀ کارها را خودتون به تنهایی انجام می دادید، از خمیر گرفته تا راه انداختن مشتری. خیلی سعی کردم خودم را جلو بکشونم اما بزرگترا اجازه ندادند!. هیچ کس بفکر من نبود!. فکر اینکه پدرم آمده باشه و قشقرق راه انداخته باشه عذابم می داد. صدای مؤذن که در گلدسته های مسجد پیچید، تا حدودی خلوت شده بود.نون رو گرفتم تا برم.
با تندی گفتید: ((کجا میری بچه؟ پول نداده جیم می شی؟ فقط مونده بود تو مال ما را بالا بکشی؟)).
هرچی قسم خوردم که سکه را دادم به دست خود شما، باور نکردید. نان را ازدستم گرفتید و گفتید: ((برو پی کارت بچه!.))
خیلی که اصرارکردم گفتید )): برو بگو بابات بیاد. یالله برو دنبال کارت ببینم.)).
بزرگ وبزرگتر شدم. کینۀ شما هم با من رشد کرد تا امرو...
ــ چی می گی پسر؟ یعنی این همه سال داغ یک دونه نون را روی دلت نگه داشتی؟
ــ داغ نون که نبود، داغ تهمتی که بهم زدی و مشتری ها بهم خندیدند...
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
باید به پایت