کفش ها را از پا در آورده، روی صندلی عقب ما شین لم داده، مشغول مطالعه بودم. باد به شدت از پنجره گذشته به پاهایم که جوراب نداشت می خورد و در هوای گرم کویر،لذتی در جانم می ریخت.  موزیک از بلند گو پخش می شد وخواننده می خواند:
همه چی آرومه
 غصه ها خوابیدن
من چقدر خوشحالم
 همه چی...

ــ نگاه، ماشین چپ کرده!.

از جا پریدم.

پنج نفر کنار جاده دراز کشیده بودند...