گروه گروه پرواز می کنند این قوم- به قلم عباس عابد (ساوجی)
من با فرمانده گردان ویک بیسیم چی با کامیون اول و معاون دوم گروهان به همراه دو بیسیم چی سوار کامیون دیگری شدند. باید قبل از شروع عملیات وارد منطقه می شدیم. گردان مالک با تاخیرعملیات را آغاز کرد وزمان پیش بینی شده برای اقدام ما نا هماهنگ شد، وقتی وارد منطقه شدیم از همه طرف انواع گلوله ها بر سرما باریدن گرفت.
شدت انفجارگلوله های تسلیحات سنگین چنان شدید بود که نور حاصل از انفجار چشم را می زد. از چراغ ماشین لحظه ای نمی شد استفاده کرد. با اولین چراغ، حتی به کوتاهی یک چشمک، مورد اصابت تیر مستقیم قرار می گرفتیم. راننده کامیون برای بار اول بود که عازم مأموریت شده بود. بادیدن انفجار های پی در پی در فاصله خیلی نزدیک، ماشین را نگه داشت وبا التماس توام با ناله گفت: شما را بخدا اجازه بدهید من برگردم! هفت سر عایله دارم تنها نان آورشان من هستم اگر بلایی سر من بیاید یتیم می شوند می افتند زیر دست و پای این و آن.
خواست پیاده شود از بازویش گرفته مانع شدم. فرمانده گردان که شاهد ماجرا بود با تحکم گفت: مگر خون تو یا من از دیگران پر رنگ تر است؟ تازه داخل ماشین امن تر از بیرون است، مگر اینکه گلوله مستقیم بخورد روی اطاقک ماشین، در این صورت ما هم با تو هستیم. اگر پیاده بخواهی این راه را برگردی، یا گم می شوی واسیر، ویا ترکش می خوری کسی به دادت نمی رسد جسدت هم زیر تانکهای دشمن له می شود.
حرف فرمانده گردان را این طور ادامه دادم که، حاج آقا، هنوز وارد عملیات نشده ایم! اینها که می بینی مانور خودمان است تا قبل از درگیری، بچه ها با نحوۀ عملیات آشنا بشوند، اگر عملیات واقعی ببینی چکار می کنی؟.
حرفهای تحکم آمیز و دلگرمی دادن من باعث شد کمی آرامتر بشود و راه بیفتد. چند قدم نرفته بودیم که گلولۀ خمپاره نزدیک ما زمین خورد و تکه های ترکش به بدنه کامیون اصابت کرد. راننده بنده خدا در حالیکه از ترس می لرزید گفت: این چه جور مانوری است که کامیون را سوراخ سوراخ می کند؟ تا قسمتی که تعیین شده بود با کامیون رفتیم واز آنجا به بعد را باید با نفر برهای زرهی می رفتیم.
کامیون ها را برگرداندیم وبه فرمانده دسته ها گفتم نیروها را به چند دسته تقسیم کنند.خبر دادند به سه دسته با شماره یک تا سه سازماندهی شدند. قرار شد تا اطلاع ثانوی، نیروها پشت خاکریز زمین گیر شوند وبا هر وسیله ای که در اختیار دارند برای خود حفره و سنگر بکنند.
دشمن دیوانه وار از انواع سلاح ها استفاده کرده گلوله بر سرمان می ریخت. به یک موضوع اشاره کنم بد نمی شود. درعملیاتی که تعداد مجروحین و شهدای ما زیاد بود دیگر کسی فرصت حمل آنها را به پشت جبهه نداشت. اگر مجروحی توان آن را داشت خود را به عقب برساند شخصا" اقدام می کرد. امکان داشت دو نفر طوری مجروح شده بودند که می توانستند به یکدیگر کمک کنند با مساعدت هم برمی گشتند، مثلا" یکی سرش زخم برداشته بود ودیگری پایش ترکش خورده بود. این ها می توانستند به کمک هم خود را عقب بکشانند در غیر این صورت به خدا توکل کرده به امید سر نوشت می ماندند. خیلی وقتها اتفاق افتاد از کسانی قطع امید شده بود و عراقی ها هم به تصور اینکه مجروح جان باخته رهایش می کردند، اما بعد از مدتی با پیش آمدن شرایط خاصی، مجروح جان گرفته خود را به نیروهای خودی می رساند و روانه بهداری می شد.
خیلی وقت ها هم پیش آمد چنان عرصه بر نیروهای خودی تنگ شده بود ولی با این حال قصد داشتند به هر نحو ممکن یکی از نیروها را که جایگاه خاصی داشت را به پشت جبهه برگردانند، او راضی نمی شد و ترجیح میداد در همانحال بماند ولی باعث زحمت بقیه نشود.
در همین لحظه گلوله خمپاره 120 دشمن وسط دسته یک منفجر شد یک نفر شهید وسه نفر دیگر مجروح شدند. خواستیم تا آمدن آمبولانس شهید و مجروحین را شناسایی کنند تا آمار داشته باشیم. خبردادند شهید همان کسی است که تقاضای مرخصی کرد ولی با توضیحات شما از رفتن به تهران منصرف شده بود.
دلیل رفتن اش به تهران را جویا شدیم دوستانش گفتند: نامزد کرده بود ولی هنوز همسرش را بخانه نیاورده بود می خواست او را ببیند و خداحافظی کند. با شنیدن این خبر منقلب شدم وبه درگاه خداوند نالیدم که، خداوندا، خودت در قران گفته ای هر کس عاشق من بشود عاشق او می شوم، هرکه را که عاشق اش بشوم می کشم، وهرکه را من بکشم به بهشت می برم. او را از سفر دنیوی برگرداندی تا زندگی اخروی عطایش کنی وبهشت را مسکن دائمی اش قراربدهی. خوشا به سعادتش.
در حال آماده باش نماز صبح را به جا آوردیم. ساعت شش صبح بود که دستور آماده باش دادند. گفتند ساعت شش و نیم سوار نفر برها آماده حرکت به سوی خط باشید. هر بیست وسه نفر درون یک نفر بر جا گرفتیم. یک نفر بر برای این عده خیلی کم بود ومثل گوشت قصابی شده کنار یکدیگر مچاله شده بودیم. فرماندهان بر روی برجک قرار داشتیم تا منطقه زیر نظرمان باشد. از آتش سنگینی که بر سرمان می بارید کافی بود تنها یک گلوله به یکی از نفر بر ها اصابت کند این عده سوخته اثری ازشان باقی نمی ماند.
دسته یک پیش قراول بود. به منطقه مورد نظر رسیدیم افراد با عجله پیاده شدند و نفر برها سریع بر گشتند تا آسیبی به آنها وارد نشود. تعداد اندکی نفر بر موجود بود که برای چنین مواقعی نعمت بسیار بزرگی به حساب می امدند.اگر می خواستیم پیاده این مسیر را طی کنیم تعداد زیادی به مقصد نرسیده مجروح وشهید می شدند. تا این نقطه برسیم تنها همان یک شهید و سه مجروح را داشتیم که آنها را هم با آمبولانس تخلیه کرده بودیم.
گروه ما سد آتش درست کردند تا دسته یک بتواند به خاکریز مورد نظر برسد. نبرد سینه به سینه گروهان یک با نیروهای دشمن آغاز شده بود. دشمن مجبور شد از آن خاکریز عقب نشینی کند اما یکصد متر پشت آن، خاکریز محکمی وجود داشت در آنجا به دفاع پرداختند. تانکهای دشمن حدود سیصد متر عقب تر به حمایت نیروهای پیاده خود پرداختند.
گردان کمیل قسمت دیگری را پوشش می داد و با دشمن درگیر بودند. حجم آتش چنان شدید بود که عملیات کربلای پنج را در ذهن زنده می کرد. فرمانده گردان کمیل از گروهان ما در خواست کرد یک دسته از پهلو وارد عمل شوند و تانکها را از طرفین ساقط کنند. قبلا گفتم که گلوله ها از روبرو بر تانکهای تی 72بی اثر بود و باید از پهلو آنها را از کار می انداختیم.
باید به پایت