خوش به حالت خانومی،خاطر خواهی چون من داری!.

روزگاری، اگر لباسهام جور نبود، از خانه بیرون نمی آمدم.

بوی واکس کفشهام کوچه را پر می کرد و دخترهای دم بخت،

در هوس دست کشیدن بر موهام حسرت به دل بودند!.

گذشت و گذشت، تا تورا دیدم.

نمی دانم چه سری در نگاهت بود، وقتی به خود آمدم که به ایستگاه چشمات عادت کرده بودم.

یک روز به خود آمدم دیدم مردم چپ چپ نگاهم می کنند!.

دیر کرده بودی،منتظر بودم که بیایی. شاید از بخت خوب من بود آن روز نیامدی!.

به پاهام نگاه کردم، کفشهام، لنگه به لنگه بود! آنوقت بود که فهمیدم ، چقدر گرفتارت شده ام...