خاطرات در گذر تاریخ
زنگ را زدم. خانمی پرسیدند: کیه؟
گفتم، آقای شهرکی هستند؟
گفتند: عازم مسجد هستند.
روی پوشه ای که دستم بود نوشته شده بود:
محمد حسن شهرکی، فرزند غلامحسین، تاریخ تولد 1322جانباز 30درصدی آدرس...
در باز شد. مردی هفتاد ساله ، با قدی متوسط و کلاه مشهدی بر سر. سلام دادم وخودم را معرفی کردم : از طرف اداره حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس غرب استان تهران(شهریار) آمده ام. می دانم عازم مسجد هستید. سعی می کنم زیاد وقت تان را نگیرم.
برخوردی گرم و صمیمی اش به دلم نشست. دعوت کرد وارد خانه بشوم. ترجیح دادم مزاحم نشوم و همان جلوی در به اصل موضوع بپردازم و زحمت را کم کنم.
توضیح دادم : قرار است خاطرات شما از طریق اداره حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس چاپ شود. این کار نیاز به همکاری شما دارد آیا مایل به همکاری هستید؟
با دل خوری گفت: مدتهاست که دست نوشته های من در اداره خاک می خورد. چطور شده به فکر آن افتاده اید؟
گفتم، من امروز در جریان قرار گرفته ام و در اولین فرصت خدمت رسیده ام تا در باره پاره ای از مسائل هما هنگ کنیم. از جمله این که لازم است چندین مرحله به صورت حضوری جلساتی باهم داشته باشیم .
گفت: هر وقت لازم شد چند ساعت جلوتر خبرم کنید.
با توجه به سن و سالی که داشتند فکر نمی کردم چندان حوصله ای برای ادامه کار داشته باشند. وقتی آخرین جمله را شنیدم که محکم ادا کردند دلم قرص شد که جلسات خوبی خواهیم داشت.
قراراولین جلسه را برای ساعت ده ونیم صبح روز جمعه ششم اردیبهشت ماه 1392در بوستان اندیشه، پشت فرهنگسرای ایثار در فاز یک اندیشه گذاشتیم.
باید به پایت