خانه را که می ساختند دستشان تنگ بود. بیشتر از کارگر روز مزد کار می کرد!. خسته که می شدند امید رهایی از خانه به دوشی نیروی مضاعف شان می داد. در نیمه های شب وقتی مرد از خستگی حتی پهلو عوض نمی کرد او یک تنه خاک را سرند می کرد. آجرها را پای دیوار می چید تا مجبور نشوند کارگر بگیرند وبابت مزد کارگر مبلغی پرداخت کنند.

رفته رفته خانه شکل گرفت. او دیسک کمر گرفته بود...!. 

 

 

 

ساک خود را بست. درون خانه چرخ می زد وبه بهانه های مختلف کار را طول می داد شاید مرد غرور خود را بشکند وبگوید بمان...! .

 مرد ساکت ایستاده بود. زن ساک را زمین گذاشت. به درو دیوار نگاه کرد.

یاد روزهایی افتاد که آجرها دانه دانه روی هم چیده می شدند و دیوارها شکل می گرفتند.

ماه را دید که می درخشد. به داخل حوض خیره شد. عکس ماه درون حوض می رقصید. دلش می خواست مرد غرور خود را بشکند و بگوید بمان.

مرد ساکت ایستاده بود...