همسرش چند سال کوچکتر از او بود. رو به او کرد و گفت:

ــ دُرنا، بعد از من چی کار می کنی؟

ــ یعنی چی که چیکار می کنی؟

ــ مقصودم اینه که، بعد از مردن من، با کسی ازدواج می کنی؟

ــ چرا میگی بعد از تو؟ شاید من زودتر از تو رفتم.

ــ خب معلومه دیگه، چند سال ازمن جوان تری. سالم وسرحالی،اگرمنطقی فکرکنیم من زودتراز تو راهی میشم.

ــ نه جانم، فکرت را خراب این مسائل نکن. مرگ دست خداست.

ــ اگه بگی چی میشه؟ بگو دیگه، دوست دارم بدونم بعد از من با کس دیگری ازدواج می کنی یا نه؟

ــ تو خودت باشی چیکار می کنی؟

ــ خدا نکنه من بعد از تو باشم...

 

                                 

وقتی تنها شد شیشه ها را آیینه کرد !.

زنگ را چند بار می زد شاید دُرنا در را به رویش باز کند.

انعکاس زنگ در خانه می پیچید. باور نمی کرد تنها شده است.

زنگ را محکم تر می زد و آیینه ها را بیشتر می کرد...!.