دو نفر دشمن که ما را نمی دیدند شکار کردیم. با فریاد الله اکبر پیش روی می کردیم ودنبال دشمن می گشتیم. یکی از همرزمان که جوان 16 ساله ای بود دوان دوان خود را به من رساند وبا هیجان گفت: برادر شهرکی، وقتی سر اسلحه را به داخل سنگر عراقی ها بردم وفریاد زدم تسلیم شوید، دونفر لولۀ اسلحه ام را گرفتند وکشیدند از دستم در آوردند منهم یک نارنجک داخل سنگرشان انداختم اما اسلحه ام را از دست دادم حالا چی کار باید بکنم؟ گفتم حالا یک اسلحه بردار مبارزه کن تا ببینیم چه می شود.