یک نفرتان آب را بچشید نمردی از آب پرکنید بیاورید
دو ساعتی گذشته بود که عراق با تمام توان اقدام به پاتک کرد. سه مرحله پاتک آنها را خنثی کردیم چون شرایط از هر نظر به نفع ما بود. ساعتها بود که یک ریز مبارزه می کردیم. خستگی ، بخصوص تشنگی به شدت غلبه کرده بود. یکی از بچه ها گفت: پنجاه متر پایین تر یک تانکر آب هست. خبر خیلی خوبی بود. به سه نفر از بچه ها گفتم، یکی از شما مسلح بشود کشیک بکشد ودونفر دیگر ظرف آب را پرکنید بیاورید. قبل از پرکردن ظرفها یک نفرتان داوطلبانه از آب تانکر بخورد اگر مسموم نبود ظرفها را پرکنید بیاورید!.
نزدیک به یک ساعت طول کشید تا برگشتند. زمان زیادی طول داده بودند، در حالیکه گفته بودند تانکر پنجاه متر با آنجا فاصله دارد. در حالیکه عصبانی بودم سرشان فریاد زدم، کدام جهنمی رفته بودید؟ مگر نمی بینید از تشنگی داریم هلاک می شویم؟
یکی از بچه ها گفت: وقتی نزدیک تانکر رسیدیم دیدیم یک تکاور قوی هیکل عراقی کنار تانکر نشسته است، هرچه فریاد می زدیم سر پا بایست وتسلیم شو، اهمیت نمی داد. با احتیاط نزدیک شدیم مبادا تله ای در کار باشد. بچه ها که اسلحه نداشتند، مجبور شدم خودم با احتیاط جلو بروم. وقتی روبرویش قرارگرفتم با اسلحه و به اشاره تهدید کردم بلند شود. وقتی بلند شد به طرف من حمله کرد حتی فرصت نداد شلیک کنم با هم گلاویزشده بودیم که فریاد زدم کمک کنید. حسن با خشاب پری که در کمر داشت محکم کوبید پشت سر عراقی، کمی گیج شد خون از سرش سرازیر شد. توانستم به کمک حسن، خودم را نجات بدهم. آن وقت متوجه شدیم که دست راست اش هم تیرخورده بود به درستی نمی توانست فعالیت کند، وگرنه بقدری قوی بود که می توانست گردن مرا با یک فشار بشکند. او دوباره سر جایش نشست وما آب پرکردیم و آمدیم.
سرشان داد زدم چرا او را با خودتان نیاوردید؟ هر یک عذر و بهانه ای می آوردند. گفتند مجروح بود و نمی توانست فعالیتی داشته باشد. گفتم زود بروید اورا با خودتان بیاورید، اگر نیامد ویا مقاومتی کرد او را با گلوله همانجا بکشید و برگردید.
رفتند وبعد از چند دقیقه آمدند وگفتند که دنبالش گشتیم پیدایش نکردیم. دیگرکاری از دستمان بر نمی آمد. طبق گفته سه نفر که با او درگیر شده بودند ازتکاوران عراقی بوده، ویک تکاورهراندازه هم که ضعیف شده باشد حالش که جا بیاید نمی نشیند تا بیایند دستگیرش بکنند.
باید به پایت