در کوچه باغ

بی خیالِ بازی روزگار،

شلنگ اندازان،

محو تماشای سرو بود و،

لانۀ پرندگان و شمشاد.

درون باغ، چشم هایش، دست هایش...

لرزید! مثل وقتی که باد،

درون شاخه ها می پیچید.