روزگار
در کوچه باغ
بی خیالِ بازی روزگار،
شلنگ اندازان،
محو تماشای سرو بود و،
لانۀ پرندگان و شمشاد.
درون باغ، چشم هایش، دست هایش...
لرزید! مثل وقتی که باد،
درون شاخه ها می پیچید.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 2:46 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت