جنگ از منظری دیگر (به قلم عابد ساوجی)
اما پزشک سوم که بیشتراز همه مد نظراست دکتر تقی قربانخانی است. پدردکتر، یک مهندس نظامی ایرانی ومادرش یک خانم باشخصیت اهل چکسلواکی بود. دکترتعریف می کرد: پدرم درمأموریت بود با مادرم آشنا شد. منهم در انبار کاه بدنیا آمده ام!. تصور می کردیم شوخی می کند اما در واقع راست می گفت، در جریان جنگ جهانی دوم مادرش در انبارکاه پنهان شده بوده که درد زایمان به سراغش آمده ودر همان جا زایمان می کند.
سال آخر جراحی را در شوروی سابق می گذرانیده در حین جراحی چاقوی جراحی از دستش می افتد. می خواهد آنرا روی هوا بگیرد تا روی زمین نیفتد، انگشت کوچک دست راستش مجروح می شود. روز بعد تعطیل بوده واوهم کشیک بیمارستان نمی تواند به جراح مراجعه کند عصب وتاندون انگشت کوچک قطع وکج جوش خورده بود. مجبور می شود از اول داخلی بخواند. دائما" درحال مطالعه آخرین پدیده های پزشکی وبه روزدنیا بود. اگر بهترین سیگار در اختیارش قرار می دادی لب نمی زد فقط سیگار اشنو می کشید. اصطلاحا" ما به این نوع سیگار، سیگارگازوییلی
می گفتیم چون دود زیادی داشت وکمتر کسی حاضرمی شد چنین سیگاری را بکشد. یکدستگاه فیات لادا ساخت روسیه داشت. سالها بود سوار آن می شد اما بقدری به مسایل فنی ماشین اهمیت می داد که واقعا" مثل ساعت دقیق کارمی کرد. ماهی یک بار به اداره راهنمایی ورانندگی میرفت وعدم خلافی می گرفت، هیچوقت برگ جریمه ای نداشت چون هیچ وقت خلاف نمی کرد. اگر قرار بود پنج کیلومتربدون تخلف راه برود، تا اینکه پنج متر خلاف کند به مقصد برسد، مسیر دور را طی می کردولی خلاف نمی کرد.
در چکسلواکی بزرگ شده بود برای خدمت سربازی به ایران آمده بود وبرود که ماندگارشد. ازدواج اولش با یک خانم پرفسور بوده، یک دخترو یک پسر از او داشت که نزد مادرشان زندگی میکردند. دکتر در باره جداشدن از همسرش تعریف میکرد: همسرم پرفسور بود خیلی خشک وبا دیسیپلین، اما من اهل اینجور زندگی کردن نبودم آنقدر خل بازی در آوردم تا از هم جدا شدیم.
ازدواجش در ایران هم جالب بود تعریف می کرد: در درمانگاهی، در مهر آباد جنوبی کارمی کردم. مطمئن شده بودم در ایران ماندگارشده ام. یکروز به یکی از پرستاران گفتم زن من میشی؟ خانم فکرکرد شوخی می کنم خندید وگفت: دکتر کی می خواهی از این شوخی های بی مزه دست برداری؟ دست او را گرفتم وبه مدیر درمانگاه گفتم زود بر
می گردیم. خانم فکر کرد واقعا" شوخی می کنم ناراحت شد گفت دکتر! اینجا خارج نیست که هر طور دوست داری زندگی کنی، همکاران هزار جور حرف پشت سر من می زنند. شما داری آبروی مرا پیش آنها می بری. اورا در ماشین نشاندم و به نزدیکترین محضررفتیم. حاج آقایی پشت میز نشسته بود، بدون مقدمه گفتم، حاج آقا مارا زن وشوهر کن! حاج آقا با تعجب گفت یعنی چه مارا زن وشوهر کن؟.
گفتم خوب می خواهم خانم زن من بشه دیگه. حاج آقا با لهجه ای که داشتم متوجه شد قصد شوخی ندارم شروع کرد به خندیدن وقتی آرام شد گفت: به این راحتی نیست که شما زن وشوهر بشوید باید اول آزمایش بدهید ، شاهد بیاورید ، پدر خانم بیایند رضایت بدهند. اما من اصرار می کردم باید این کار خیلی زود صورت بگیرد وما زن وشوهر بشویم. حاج آقا قول داد کمک می کند تا کارها سریع تر انجام بشود. طی یکی دو روز کارها روبراه شد ودست خانمم را گرفتم بردم به خانه. به پدر ومادرم گفتم، این خانم من است! هردو شوکه شدند با همه ناراحتی مجبور شدند عروس شان را بپذیرند.
در همان برخورد اول شیفته اخلاق دکتر شدم. درهرماه هشت شب کشیک داشت ولی من سیزده شیفت کشیک می دادم. برنامه را طوری تنظیم می کردیم تا همۀ شیفت های او به شبهای کاری من بیفتد. درمانگاه زیر زمینی بود که قبلا" اسطبل اسب بوده ، دیوارهای ضخیم واطاقهای پیچ در پیچ در سکوت شب وحشتناک می شد. بیمارستان قبلا" خانه شخصی بوده پس از اهداء به ارتش با تغییراتی که داده بودند تبدیل شده بود به بیمارستان، دارای بخش قلب، جراحی، کلیه وچند بخش کوچک دیگر. با این که ساختمان به دوران رضا شاه بر می گشت اما منظره قشنگی داشت.
یک شب تنها بودم خواستم از قفسه انتهای سالن وسیله ای بردارم. همینکه در قفسه را باز کردم صدای عجیبی برخاست نزدیک بود قالب تهی کنم، غافل از اینکه کبوتری بالای قفسه خواب رفته بود با صدای باز شدن درقفسه از خواب بیدارشده پرید. من از او واو از من ترسیده بود. اوایل تنها بودم با مطالعه سرم را گرم می کردم و یا زود
می خوابیدم چون کار زیادی نداشتم. شبهایی که زود می خوابیدم اصطلاحا" آل زده می شدم وعذاب می کشیدم. اعصابم داشت کم کم خراب می شد. بعد ها متوجه شدم آل زدگی بخاطر هوای بسته و بخاری برقی است که بالای سرم روشن می کردم. وقتی متوجه این موضوع شدم که برای رفع تنهایی برادر زاده ام را با خودم می بردم آنجا. هوا سرد بود بخاری را بالای تخت او قرار می دادم . شب هایی که دور از بخاری می خوابیدم آل زده نمی شدم ، چند شب که تنها بودم دور از بخاری خوابیدم ولای درب را کمی باز گذاشتم دیدم خبری از آل وسنگینی هوای درمانگاه نیست.
کارمند ابراهیم مجتهدی ، خیاط بیمارستان هم شخصی شوخ وبذله گو هم شیفت ما بود کار زیادی نداشت تا صبح سه نفری بیمارستان را روی سرمان می گذاشتیم. معروف شده بودیم به سه تفنگدار! بجز چند بیمار سرپایی ویا احیانا" بیمار بد حال، کار چندانی نداشتیم، تا صبح چای می خوردیم و حرف میزدیم. آقای خان سفید مسئول تأسیسات بیمارستان، یکدستگاه آپارات داشت بعضی شبها با خودش می آورد فیلم تماشا می کردیم . شیفت هایی که ما در بیمارستان بودیم یکی از با نشاط ترین شیفت ها محسوب میشد.
باید به پایت