زمستان 1359بود. مسجد جامع قلعه حسنخان(شهر قدس) ازجمعیت موج می زد. از قبل اطلاع داده  بودند  قرار است هفتۀ دیگر  دکترمصطفی چمران وزیر دفاع وقت، بعد از نمازمغرب سخنرانی کنند. همان چند جمله اول از طرف ایشان کافی بود تا خونم را به جوش بیاورد و از خود بیخود کند!.

می گفت: دشمن در سوسنگرد و بستان چنان فجایعی مرتکب شده که از گفتن شان شرم دارم! جنایت را از حد گذرانده به کودکان هم رحم نکرده اند و آنها را مورد آزار و اذیت جنسی قرار داده اند و...  

همین چند جمله کافی بود تا مرا که پنج بچه قد و نیم قد داشتم را از خود بیخود کند. شب تا صبح خواب به چشمانم نیامد، هر بار چشمم گرم شد کمی استراحت بکنم با کابوسی از جا پریدم. صبح همسرم با تعجب نگاهم می کرد. پرسیدم اتفاقی افتاده؟ گفت: چرا زیر چشمهات گود رفته اند؟

در آینه به چهره ام نگاه کردم، راست می گفت، چهره ام در هم شکسته بود. آن وقت فکر می کردم، یک شب بیخوابی چنین بلایی سر آدم بیاورد، آنها که هزار فکرو خیال دارند و با هیجان و دلهره زندگی می کنند چه می کشند؟

خاطرات جانباز محمد حسن شهرکی - به قلم : عابد ساوجی