قسمتی از کتاب: عرشیان به خط...
... از کامیاران گذشتیم و به اولین پاسگاه رسیدیم. بر خلاف تصورما جاده را با چیدن سنگ مسدود کرده بودند و اجازه عبور به نیروها نمی دادند. ما که تازه وارد بودیم وبا شرایط حاکم بر منطقه آشنایی نداشتیم شروع کردیم به اعتراض و سرو صدا کردن که، هرچه زودتر راه را باز کنید تا برویم وگرنه خودمان اقدام می کنیم.
گفتند: جاده نا امن است. صبح امروزیک اتوبوس پراز نیرو را با آر پی جی زده اند. کلیه افراد جان باخته اند و اتوبوس را آتش زده اند!. عبور و مرور تنها با حمایت اسکورت ممکن است آنهم تنها هفته ای دو روز صورت
می گیرد. نیروی اسکورت هم برای مأموریت به سنندج رفته اند تا برگشتن آنها باید صبر کنید. پرسیدیم کی برمیگردند؟ گفتند: شاید دو روز یا بیشتر هم طول بکشد.
شوق رسیدن به منطقه عملیاتی بی قرارمان کرده بود و از بلاتکلیفی هم خوشمان نمی آمد. شروع کردیم به بحث با مامورین پاسگاه، در نهایت حریف ما نشدند قبول کردند اما شرط گذاشتند که مسئولیت اش را خودمان به عهده بگیریم وبا حفظ امنیت جاده با احتیاط عبور کنیم.
نا چار بودیم قبول کنیم . طوری برنامه ریزی کردیم که ده دستگاه مینی بوس با فاصله صد متر از همدیگر حرکت کنند و اسلحه ها را از دو طرف مینی بوسها رو به بیرون آماده شلیک نگهداریم تا اگر اتفاقی رخ داد از خودمان دفاع کنیم. مینی بوسها با فاصله حرکت کنند اگر اتفاقی برای یکی از آنها افتاد بقیه در کمین نیفتند و بتوانند از خود دفاع کنند.
خاطرات جانباز،محمد حسن شهرکی- به قلم عابد ساوجی
باید به پایت