بیشترین جابجایی را درعملیات فتح المبین داشتیم. در یکی از همین جابجایی ها بهار بود وبیشتر روزها بارندگی بود. داروها داخل جعبه مهمات قرار داشت وبرای خیس نشدن آنها را بر رویهم چیده رویش هم برزنت میکشیدیم تا آب وارد آنها نشود. صبح هنوز هوا گرم نشده بود بیماری مراجعه کرد. مجبور شدم برزنت را کنار بزنم و جعبه هارا پخش تا به داروی مورد نظر برسم. وقتی یکی از جعبه ها را برداشتم مار بزرگی روی جعبه زیرآن چنبرزده خوابیده بود. با سر وصدای ما، مار از خواب بیدار شد، مستقمیا" به ما نگاه می کرد! از ترس موی بر بدنم سیخ شده بود ، جعبه را رها کرده پا به فرار گذاشتم. بیمار از من جلوتر می دوید!. مار هنوز بدنش سرد بود. راننده، حسین بابایی بچه ملایر از آن نترسهای روزگار بود، مار را گرفت در ظرف الکل انداخت. یکروز سوژه ما خنده بود، خنده ما بیشتر به این علت بود که بیمار با حال خراب، چطور از من جلوتر می دوید

در یکی از جابجایی ها به سنگرانی رسیدیم که دست نخورده همان طور که وسایل درونش چیده شده بود باقی بود. فکر کردیم مال عراقی هاست. بعد متوجه شدیم مربوط به نیروهای عمل کننده است که پیشروی کرده اند. آن وقت ها سیگار می کشیدم . سیگارم تمام شده بود و مرخصی هم لغو بود و رفت و آمد به شهر امکان نداشت. چند باکس سیگار در یک جا بود، تعجب کردم چطور آنهمه سیگار در یک جا قرار دارد. خلاصه یک بسته سیگاربر داشتم وروی یک قسمت از جعبه سیگار یاد داشت کردم که حلال کنید یک بسته سیگار از سیگارهای شما برداشتم. فکر می کنم اسم وفامیلم را هم نوشتم. آن وقتها مثل امروز نبود که هرکس تلفنی در جیب داشته باشد. حتی برای تماس با خانواده، کلی زحمت می کشیدیم.

بعدا" بابایی گفت: نفر سومی که با ما بود(( بیسیم چی) یک رادیو دو موج از همان سنگر که سیگار بود برداشته بود. باعث تاسفم شد وخودم را سرزنش کردم اگر من سیگار بر نمی داشتم او رادیوی سنگر را بر نمی داشت.

                                بخشی از کتاب : جنگ از منظری دیگر به قلم- عابد ساوجی