صحنه سازیِ تصادف، برای فرار از جبهه
ماجرا از این قرار بود که، یکی از دوستان دکتر گاهی به بیمارستان می آمد. شب ها که دور هم جمع می شدیم چند ساعتی کنار دکتر می ماند. بیشتر آن وقت ها که او نزد دکتر بود ما در بخش مشغول کار بودیم . وجود دکتر به عنوان دوست مشترک ما، باعث شده بود ارادتی نسبت به ایشان پیدا کنیم. یک شب خیلی ناراحت بود به دکتر می گفت: دکتر کاری بکن، اگر یک بار بروم باید تا آخر بمانم، با این وضعی که پیش آمده معلوم نیست این جنگ لعنتی چند سال طول بکشد!.
دکتر اشاره به من کردو گفت: خب جنگ مال همه است، این بیچاره چه گناهی کرده به جای بقیه هی می رود جبهه و بر می گردد. در همین بمارستان خودمان خیلی ها هستند هنوز پایشان را آنجا نگذاشته اند...
مدت زیادی بحث انها به درازا کشید. دکتر در معذورات قرار گرفته بود و دوستش کوتاه نمی آمد. در نهایت دکتر پرسید چه کاری از دست من برمی اید. آن شخص گفت، ده روز استراحت برایم جور کن، در این مدت مجبور می شوند کس دیگری را به جای من بفرستند. در فرصت مناسب راه چاره ای پیدا می کنم، فعلا" غافلگیر شده ام دستم به جایی بند نیست.
دکتر با تعجب گفت: ده روز؟ این در قدرت من نیست. اگر به صورت اورژنس بیایی خیلی که بتوان استراحت بدهم هفتاد و دو ساعت. اما اگر با برگ اعزام بیایی می توانم بستری ات کنم. بستری که شدی می توانم یک هفته بستری ات کنم و بعد از آن هم بنا به تشخیص پزشک بخش است که ترخیص ات می کند. معمولا" کمتر از یک هفته نمی دهند.
واقعا" هنوز هم نمی دانم شغل و حرفه او چه بود و چه پست و مقامی داشت. متاسفانه اسمش را هم فراموش کرده ام. خیلی مرموز و تو دار بود و به راحتی نمی شد حرف از دهانش کشید. من هم به پست و مقام او اهمیت نمی دادم، همین که دوست دکتر بود برایم قابل احترام بود.
اگر بخواهم خلاصه کنم نتیجه این شد که، روز جمعه ترتیب یک تصادف صوری را بدهد وبه اداره اش زنگ بزند آمبولانس بفرستند تا او را به بیمارستان برساند. بقیه اش به خودش مربوط می شد چگونه ترتیب این کارها را بدهد. من ودکتر در خانه دکتر منتظر او باشیم! وقتی امد ورسید قسمتی از سینه و بازو وچند جای ریز و درشت او را با مواد بیحسی ، بیحس بکنیم وبعد با چاقوی جراحی ببریم و دوباره بخیه کنیم و یک دست و پایش را هم گچ بگیریم!.
دکتر انگشت کوچک دست اش کج جوش خورده بود نمی توانست دستکش دست کند. علاوه بر آن سی سالی می شد که دور وبر کارهای جراحی نرفته بود. اما در تخصص خود که داخلی بود سر آمد بود وبا علم روز پیش می رفت. در نتیجه باید همه این کارها را من مرتکب می شدم!.
حدود چهار ساعت بر روی او کار کردیم و آنچه که دلخواهش بود شد. بالا خره موفق شد از رفتن به منطقه شانه خالی کند. دیگر هرگز او را ندیدم ولی بعد از سالها از دکتر سراغش را گرفتم گفت: در یکی از بیمارستانها بستری شد وهر شب درد را بهانه کرد و درد های زیادی برای خودش تراشید وبا تزریق مسکن و آرام بخش های متعدد اعتیاد پیدا کرد.
باید به پایت