چند وقتی بود اتفاقهای جور واجورخسته اش کرده بود. مادر خانمش بیمارستان بستری بود ویک روز در میان ملاقات اومی رفتند. یک جورایی دنبال فرصتی بود تا ازفشارهای روحی اش کم کند . وقتی از ملاقات بر می گشتند به خانم گفت: می رویم خانه دوستم محمد آقا، شکرخدا وضعشان خوب شده است وغم وغصه ای ندارند شام را می خوریم وشب همانجا می مانیم. دوستم خوش صحبت است بعد از مدتها کمی دلمان باز می شود و دلی از عزا در می آوریم!.

خانم گفت: قصد ندارم بارفتن  ودیدن دوستت مخالفتی بکنم اما مثل اینکه هنوز دوستانت را نمی شناسی. مرد چهره اش در هم رفت با ترشرویی گفت: تو هم عادت کرده ای فقط نفوس بد می زنی، خوبه حالا می دونی علاوه بر اینکه ما دوست خانوادگی هستیم  همکلاس دوران دبیرستان بودیم ویار وغار هم ، خدا وند کمکش کرده خودش هم زحمت کشیده اوضاعش روبراه شده، مدتی است آنها را ندیده ایم دلیل نمی شود که عوض شده باشند ... ! . خانم گفت : حالا ما یک چیزی گفتیم نمی خواد الم شنگه راه بیندازی.  با این نیت بود که درب خانه دوستش را زدند.

از همان جلوی درب شروع کرد : کجایید شما ؟ حاجی حاجی مکه؟ خوش به حالتان که خبر از کسادی بازار ندارید و کاری به بالا پایین شدن  ارز ودلار وسکه ندارید ! تازه از سفر خارج برگشته ام آنجا زندگی.......همین که می رسی اینجا سر درد وهزار جور درد و بلا وگرفتاری می آید سراغت ، از آسمان دود گرفته تا چاله چوله های کف خیابان ! خانه را فروخته ایم باید هشتاد ملیون بگذاریم روش خانه جدید را تحویل بگیریم....!

سرش داغ شده حتی فرصت نکرده بود یک میوه پوست بکند ! به همسرش اشاره کرد که پاشو..

وقتی سوییچ را می چرخاند همسرش گفت : پس چی شد؟ مگه قرارنبود شب را اینجا بمانیم دلی از عزا در بیاوریم؟!

گفت: ولش کن بیا بریم،  هرچی وضعشون بهتر میشه گدا تر میشند!. گاز ماشین را تا ته فشار داد...