دوداستان کوتاه
وسوسه
معصوم خان با اتوبوس قدیمی دماغ دارش، از سر گردنه می پیچید طرف روستا، صدای بوق شیپوری اتوبوس را به صدا در می آورد تا همه اهل روستا با خبر شوند ازشهر برگشته اشت.
بچه ها تا میدان اصلی روستا می دویدند تا مسافران شهر را تماشا کنند که با سرو وضع تمیز، با لباس های اتو کشیده داخل اتوبوس نشسته اند!.
به سن بلوغ رسیده بود که با اتوبوس معصوم خان راهی شهر شد...
سقف
گرگ و بره درکنارهم زندگی می کنند، ماه وزمین خواهرخوانده شده اند .
!من وتو، از یک نسل وبرای هم خلق شده ایم، چرا نمی توانیم زیریک سقف با هم زندگی کنیم...؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:18 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت