گلنار                                                   عباس عابد ( ساوجی)

گلنار درون تنور پنهان شده بود! غافل از این که جابر، به دنبال او می گردد تا لکه ننگی را که به بار آورده بود از دامن خانواده پاک کند!.

داستان مراد و گلنار با همۀ پنهان کاری ، مدتی بود برسرزبانها افتاده بود. هرکس هر طور که دوست داشت ماجرا را تعریف می کرد. ناپدید شدن مراد به شایعات قوت بخشید تا جایی که همه اهل روستا مطمئن شدند گلنار توسط مراد بی عصمت شده است. هما نطور که رسم روستاست شایعه پر کشید وبه میدان روستا رسید. اگر در شمال روستا یک کلاغ تخم کرده بود، تا به جنوب آن برسد چهل بچه کلاغ شده بود!. عده ای با کنایه ، جمعی به رسم دل سوزی ، اشخاصی هم بودند  دل خوشی از جابر نداشتند بی غیرتی او را به رخ

می کشیدند.

غیرت چشمهای جابر را کور کرده بود، قسم های گلنارهم قانع اش نکرد. با دو دست روی سرش کوبید وفریاد زد: یا ضامن آهو به دادم برس...

 

مراد تنها پسرخانواده، هرشب خواب گلنار را می دید. مادرش آرزو داشت عروسی او را ببیند تا بتواند با خیال راحت سرش را روی زمین بگذارد. خواهرش نو جوان بود ازدنیا رفت!.

مراد غیراز گلنار به دیگری فکر نمی کرد. رو در روی گلنار ایستاد و از او خواست تا به عشق اش جواب مثبت بدهد.

گلنار یک شرط گذاشت:

ــ قول می دهی مرا از این روستا ببری؟

ــ کجا ببرم ؟ ما ریشه در روستا داریم، پدر مادرم...

ــ اینجا ریشه ای نمی بینم ! برادری دارم که با دسیسه های  همسرش خون به دلم کرده، نه پدری نه مادری که پناهم باشند. اگر مرد این کار هستی بفرما ، اگرنه ، تو را به عصمت فاطمۀ زهرا، با آبروی من بازی نکن. بگذار به درد خودم بسوزم .

ــ پس اجازه بده کمی فکر کنم. پدر پیرم ، مادرم که تمام امیدش به من است. باید رضایت شان را جلب کنم. غیر از من کسی را ندارند .

ــ مراد، مردانگی کن  مرا سر زبانها ننداز . از این که هست روزگارم بدتر می شود.

ــ  قول می دهی تا جور شدن شرایط منتظرم  می مانی؟.

ــ معلوم می شود هنوز مرا نشناخته ای، قول می دهم غیر ازسفرۀ عقد تو، پای هیچ سفره عقد ی ننشینم، حتی اگر جانم را از دست بدهم!.

مراد با دل قرص راهی شهرشد. شب و روز کار می کرد تا پس اندازی جور کند تا بتواند گلنار را  راهی شهر کند.

 

گلنارسر در گریبان درون تنور مچاله شده بود. هیچ کس به حرفهای او گوش نکرد. قسم هایش را باور نکردند. بد گویی ها کار خود را کرد. جبار جان به لب شد و قسم یاد کرد با ریختن خون گلنار ، لکۀ ننگی را که بار آمده بود پاک کند.

گلنار را در تنور در حالیکه مچاله شده بود گیر آورد.

ــ آبرو و حیثیت ما را بر باد داده ای توی تنورپنهان می شوی؟ جزای تو این است ، بگیر...

 تیغۀ بیل یک سمت کتف گلنار  را شکافت!. ضربه دوم....    سوم ،    و...

به سختی جسد را از تنور بیرون کشیدند!. کسی دلش به حال او نسوخت. چند نفری با اکراه به اصرار

روحانی روستا، در مراسم خاک سپاری حاضر شدند.

زن غسّال اولین سطل آب را به روی او ریخت. دست گلنار حرکت کرد ودست زن غسّال را گرفت !

 .زن جیغ کشید. چند نفر به داخل غسّا لخانه دویدند.

ــ گلنار زنده است...!.

ــ نه بابا خیالاتی شده ای !. با این زخمهای کاری و خونی که از او  رفته امکان ندارد زنده مانده باشد.

ــ نه ، مطمئن هستم که زنده ست...

ــ برید کنار ببینم.

مادرمراد ، سرش را روی سینه گلنار گذاشت . موجی به نازکی نخ قرقره پرده گوشش را لرزاند. خواست آخرین دفاع را از عروس وپسرش کرده باشد!. فریاد زد ماما بیاورید...!.

هیاهو در میان جمعیت افتاد. روحانی آماده شده بود نماز میت بخواند. فتوی داد ماما گلنار را معاینه کند.

 ماما به کار خود اطمینان داشت اما برای آنکه در آینده به تبانی وهمدستی با کسی متهم نشود از چند نفر از زنان با تجربه روستا خواست تا دوباره معاینه کنند.

گلنار باکره بود...!.

افرادی که با اکراه در مراسم شرکت کرده بودند اشک میریختند. جابربا کلنگ گورکنی فرق سرخود را شکافت ...

اهل روستا از دل ودماغ افتاده بودند. هرکس به نوعی خود را مقصر می دانست. بعد از مرگ جابر، همسرش نتوانست در روستا دوام بیاورد به خانه پدرش پناه رفت. رگ خواب جابر دست او بود.

در روستا گرد غم پاشیده بودند. کسی از خانه خارج نمی شد . می گفتند هرشب گلنار بر بالای بلندترین نقطه روستا که بام مسجد بود ایستاده به میدان روستا چشم دوخته است...   

مناره های لاجوردی مسجد تیره تر از همیشه به نظر می آمد. مه پایین آمده بود و هاله ای به دور لامپ سر در مسجد کشیده بود و سوز سرمایی که نوید زمستانی طولانی  را می داد.