جنگ از منظری دیگر - خاطرات پزشکیار عباس عابد
خاطراتی تلخ، شاید هم شیرین
خیلی از افراد از دیدن زخم وخون و حتی از غذای بیمارستان بدشان می آید. علاوه بر افراد عادی، تعدادی از بیماران که در بیمارستان بستری می شوند غذای بیمارستان به مذاقشان خوش نمی آید. سفارش می دهند ازبیرون، یا خانه برایش غذا بیاورند. این در حالی ست که بهداشت و رژیم غذایی در بیمارستان، بیشتر از بیرون مراعات می شود. اما من عاشق بیمارستان بودم. در واقع اگر به ملاقات بیماری می رفتم بخاطر خود بیمار نبود، بلکه دوست داشتم دربخشهای بیمارستان بگردم واز بوی مواد ضدعفونی ، بوی داروها والکل که به مشامم می رسید لذت ببرم. این علاقه به گذشته هایی برمی گشت که در ضمیر نا خودآگاه من مانده بود.
ده ساله بودم. برادری داشتم به نام علی، کوچکتر از من بود، به قول معروف آتش پاره بود. در ابتدای جاده ساوه در محدوده یخچال های قدیمی زندگی می کردیم . خانواده هفت نفره دردو اطاقی که در اختیار داشتیم امورات می گذراندیم. خانه ها مخصوص خانواده کارگران شاغل در آنجا بود. مدتها می شد یخچال تعطیل شده بود و یخ گیری انجام نمی شد. جمعا" سه خانوار در آنجا زندگی می کردیم. یکی از همسایه ها تنوری درست کرد و شروع کرد به پختن نان لواش. ما هم خوشحال بودیم بعد از آن برای تهیه نان راه دوری نمی رویم.
تابستان بود. با سن و سال کمی که داشتم همراه پدرم کارگری می کردم تا لباس و لوازم التحریر برای سال تحصیلی جدید آینده تهیه کنم!. یک روز عصر وقتی از کار بر گشتم سراغ برادرم را گرفتم. گفتند رفته از همسایه نان بخرد. به دنبال او رفتم . فضای اطاق یا بهتر بگویم نانوایی تاریک بود وبوسیله چراغ گرد سوزی روشن می شد. چراغ شیشه نداشت ، برای پرنور کردن آن، پسر خانم نانوا که شانزده ساله بود پیت نفت را بلند کرد تا مقداری نفت روی فتیله بریزد!.
ما که عقلمان قد نمی داد، خانم هم چیزی نگفت، چند قطره نفت روی فتیله ریخته شد وسُرخورد روی بدنه چراغ، در یک لحظه جهنمی بپا شد! چراغ ترکید واطاق یک پارچه آتش شد. من بیرون در به چهار چوب تکیه داده بودم.
علی آقا برادرم، داخل نانوایی به پسر همسایه کمک می کرد، نفت بریزند روی فتیله. نزدیکترین فرد به چراغ او بود. از لباس هایش آتش زبانه می کشید با همان حال دوید بیرون.
هوای تازه شعله را بیشتر کرد، از ما سه نفرکسی به فکر خودش نبود. هر سه به دنبال او می دویدیم تا بتوانیم بگیریم خاموشش کنیم . پسر نانوا به او رسید ولی نمی دانست چه باید بکند. خانم نانوا رسید وچادر خود را به دوراو پیچید و خواباند روی زمین و شروع کرد بادست روی بدن او زدن به خیال خودش که آتش را خاموش کند. آتش خاموش شد اما لباسهای سوخته به بدن علی آقا چسبید!.
صحنه ای درست شده بود عین فیلم های سینمایی. جمعیت زیادی از دور دیده بودند که شخصی آتش گرفته می دود. چند دقیقه طول نکشید که جماعت عظیمی دور خانه ما جمع شدند اما کاری از دست کسی برنمی آمد. وسیله نقلیه هم مانند حالا نبود ما را پشت وانت بار گذاشتند و راهی بیمارستان سینا کردند.
بدن او از ناف به پایین تا نُک انگشت های پا سوخته بود. سوختگی من از ناحیه کفش تا چند سانتی متر بالا تر تا مرز شلوارم بود. فکر میکنم جوراب پایم نبود فقط از دو پا همین ناحیه ساق پایم سوخته بود. وقتی چند سانت سوختگی مرا پانسمان می کردند فریاد می زدم ناله ام به آسمان می رفت. درد خودم را فراموش کرده بودم به حال او گریه می کردم. وسعت سوختگی او قابل مقایسه با سوختگی من نبود.
متاسفانه سوختگی با آن وسعت را در بیمارستان بستری نکردند وهمان شبانه راهی خانه کردند ! دیگر دوست ندارم بیشتر از این در باره آن بنویسم همین اندازه بگویم که ما را از زندگی ساقط کرد. پای او از ناحیه زیر زانو چسبندگی پیدا کرد. بارها عمل جراحی شد، هنوز جوان بود از دنیا رفت . آن سوختگی اثرات نا مطلوبی بر زندگی او وکل خانواده گذاشت.
از همان روزها بود که یک حس درونی مدام می گفت: خدا کند کاری داشته باشم تا بتوانم به بیماران خدمت کنم !. دانشگاه نتوانستم بروم. در روزنامه آگهی استخدام در بهداری نیروی زمینی ارتش را دیدم. کلیه موارد استخدام شامل حالم می شد. شرایط ومقررات سختی هم گذاشته بودند. بعد از قبولی در آزمایشات متعدد، باید تعهد می دادیم سه سال دوره شبانه روزی را سپری کنیم. پذیرش مقررات خشک نظامی یکی از اصلی ترین شرایط استخدام بود، چیزی که اصلا به مذاق من خوش نمی آمد وتا آخر خدمت با آن دست به گریبان بودم. شرایط زندگی در این مقطع بگونه ای رقم خورده بود که اجبار هم در این انتخاب دخالت داشت.
باید به پایت