بابا جا موند!
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
دلشوره به دردی تبدیل شده بود که سینه اش را می سوزا ند . به بها نه اینکه خسته شده، از بقیه بچه ها فاصله گرفت و برگشت پیش بزرگترها. از دور به شاخه ای که لباسهای پدر آویزان بود نگاه کرد، شاخه خالی بود!. در میان چهره ها به دنبال او گشت. رفته بود!.
|
|
پستچی را که می دید به دنبالش راه می افتاد تا ببیند برای آنها نامه آورده است یانه؟ پستچی می دانست دختری که انیفورم مدرسه به تن دارد دختر دوست خودش است. اگر نامه ای از طرف پدرش آمده بود به او می داد.
وقتی نامه را از پستچی می گرفت دوان دوان خود را به خانه می رساند. نامه را به دست مادرش می داد. واو با عجله نامه را باز می کرد می خواند.
ــ مامان ، بابا چی نوشته ؟
ــ چیزی ننوشته، به همه سلام رسونده.
ــ اگر فقط سلام رسونده، پس چرا گریه می کنی؟
ــ برو لباسها تو عوض کن بشین مشق هاتو بنویس.
التماس می کرد مادرش نامه را با صدای بلند بخواند. نمی دانست با با چه چیزی نوشته بود که مادر دوست نداشت برای او بخواند. شاید فکر می کرد دختری به سن وسال او ، بهتر است راجع به جبهه وجنگ چیزی نشنود.
وقتی بزرگتر شد می گفت: در تمام عمرم هیچ وقت به اندازه آن روزها آرزو نکرده بودم سواد داشته باشم تا بتوانم نامه های پدرم را بخوانم.
می گفتند عملیات سنگینی در منطقه حاج عمران انجام شده ، خبر ها ضد و نقیض بودند. از آمار و ارقام سر در نمی آورد اما از رفتار مادرش می فهمید این بار بیش از دفعات قبل نگران است. معمولا" نامه های پدر به موقع می رسید اما این بار دیر کرده بود .
سال اول دبستان بود. در محله ای تازه پا گرفته تقریبا" شمال شهر ساکن بودند . منطقه ای که ساکن بودند به اندازه کافی پا نگرفته بود. از روزیکه خود را شناخته بود می دید هر ماه ده روز مرخصی می آید، تا می آمدند به بودنش عادت کنند ساکش را بر می داشت در حالیکه هر لحظه دور و دور تر میشد، در پیچ کوچه از نظرها نا پدید میشد و آنها را مات و حیران باقی می گذاشت . روزها به نظرشان طولانی می شد تا یک ماه بگذرد وبر گردد.
هربار که آرم عملیات از رادیو پخش می شد دلش می لرزید!. شاید تلقین های مادرش در او اثر کرده بود. وقتی مادرش با همسایه ها صحبت می کرد می شنید که می گوید: آرم عملیات که می شنوم قلبم شروع می کند به لرزیدن، انگار می خواهد بند دلم پاره شود!.
این وضع ادامه داشت تا آبها از آسیاب بیفتد یا از او خبری بشود. همیشه نگران بودند نکند اتفاقی برای پدر افتاده باشد. در این گونه مواقع مادر کم حوصله می شد. او و برادر کوچکش یاد گرفته بودند نباید سر و صدا راه بیندازند تا اوضاع به شکل اول برگردد.
چند بار دیده بود مادر لباسهای پدر را که خشک شده بود جمع می کرد و جلوی دماغش می گرفت، چشمها را می بست و با بینی اش نفس های عمیق می کشید. یک روز دور از چشم مادر حوله بابا را بو کرد! بوی بدن پدر را می داد . بعد از آن هروقت دلش تنگ می شد سر کمد می رفت و به بهانه های مختلف، لباس ها را زیر و رو می کرد و با نفسهای عمیق آنها را بو می کرد.
مادرش بارها دعوایش کرده بود که چرا لباس ها را بهم ریخته است؟ بوی بدن پدر در حوله حمام بیشتر از بقیه لباس هایش باقی می ماند.
بعد از دو ماه سخت که جان به لب شده بودند، با انبوهی از ریش و موهایی که تا روی شانه هایش ریخته بود، در نیمه شبی از اولین شبهای بهار زنگ خانه را به صدا در آورد. از حالت از جا پرید مادر حدس زد خود او باید باشد.
ایام عید بود و بیشتر همسایه ها در مسافرت بودند. قرار شده بود مردانی که سفر نرفته اند به نوبت در خیابان کشیک بکشند تا دزد به خانه ها نزند . در همان روزهای اول سال، چند خانه را خالی کرده بودند،ترس به جان همه افتاده بود. آن شب نوبت کشیک پدر بود .
هنوز هوا سرد بود چند بار از پنجره سر کشید دید با سینه ای جلو آمده سرتاسر کوچه را طی می کند بدون آنکه کز کرده باشد!. افراد دیگری که کشیک می دادند درون پیت حلبی آتش روشن می کردند تا گرم شوند. علتش را که از مادرش پرسید، مادر لبخندی غرور آمیز زده و گفته بود: خب پدر تو، هم نظامی است وهم رزمنده. آنها به این گونه سختی ها عادت دارند. آن روز چیز زیادی دست گیرش نشده بود اما نسبت به پدرش حس عجیبی پیدا کرده بود که قبل از آن ، این حس را نداشت.
هنوز آفتاب کاملا" طلوع نکرده بود که چند ماشین جلوی خانه توقف کردند. همه فامیل نزدیک مثل عموها، عمه ها با بچه هایشان آمده بودند. وقتی پدرش به خانه می آمد از این گونه جمع شدن ها زیاد اتفاق می افتاد، اما این بار عجیب تر از بقیه موارد بود. سیزده فروردین بود می خواستند دسته جمعی بیرون بروند. وقتی آماده حرکت شدند دید پدرش لباس نظامی تن کرده!. گفت:
ــ بابا! چرا با لباس نظامی ؟
ــ دخترم ، مرخصی من تمام شده، باید برگردم منطقه. تا میدان آزادی با شما می آیم و آنجا از شما جدا می شوم. من با اتوبوس می روم جبهه، شما هم می روید سیزده بدرو خوش بگذرانید .
نتوانست بغض خود را فرو ببرد . حالت تاثر در چهره همه آشکار شده بود. هرکس چیزی می گفت تا فضای حاکم را عوض کنند.
دختر بود و مثل همسن وسالان خودش احساس داشت. در خانه ای بزرگ می شد که نظم و انضباط حرف اول را می زد. به برادرش که سه سال بیشتر نداشت نگاه کرد ودر دل گفت: ( خوش به حال برادرم که فقط سه سال دارد و چیزی حالی اش نیست، بی خیال بالا و پایین می پرد و از درد جدایی چیزی نمی داند.).
وقتی چشم های اشک آلود دختر را دید گفت: خیلی خوب دخترگلم، گریه نکن. چند ساعتی با شما می آیم. بعد راهی می شوم ، چند ساعت دیر و زود چندان تفاوتی نمی کند. پدر را در آغوش گرفت و بوسید .
چند ساعت در کنار پدر بودن با چند قرن برابری می کرد. به قول فروغ : من به پایان دگر نیندیشم ...
مانند مرغی که از قفس رها شده باشد دستها را باز کرد و به طرف هم سن و سالان خودش پرکشید. هنوز هم فکر رفتن بابا آزارش می داد اما، با همه بچگی به این موضوع اعتقاد داشت که، دم غنیمت است.
شهرستان شهریار، منطقه همیشه سبز که معروف است به نگین سبز تهران، برایش جاذبه خاصی داشت ، چه آنوقت که پدر برایشان تاب بست و با چند تکان آنها را به حال خود رها کرد تا کودکانه دست و پا را تکان بدهند و از روزگار فارغ بال شوند، چه حالا که خاطرات کودکی اش را درمیان باغهای سبز آن پیدا می کند و به آرامش می رسد.
گاهی در میان بقیه مردان او را می دید و از اینکه هنوز نرفته است آرام می شد. هرکس به کاری مشغول بود . عده ای مشغول شکستن تخمه بودند، بعضی ها به قلیان پک می زدند وچند نفری هم آتش افروخته بودند و در حال تهیه غذا بودند .
لباس های نظامی پدر که به درختی آویزان بود از همه چیز برایش جذابتر می نمود. شاید به این دلیل که نشان میداد هنوز هست و نرفته است.
گرم بازی بودند پدر دوربین بدست نزدیک شد و در حالت های مختلف از بچه ها عکس گرفت. نمی دانست چرا دلش شور افتاده بود. یک نوع عجله در کارها مشاهده می کرد. اگر قرار بود پدر نرود، به این چیزها فکر نمی کرد اما همه چیز برایش بوی جدایی و رفتن می داد.
سفرۀ بلندی پهن شد و همه را دعوت به نهار کردند. صدای اعتراض از گوشه و کنار بلند شد که: چه خبرتونه؟ تازه صبحانه خوردیم. شکم باز کرده اید؟ ای بابا تازه گرم بازی شده بودیم...
این بهانه ها کارگر نشد و دور تا دور سفره پر شد از افرادی که اول غر زدند و بعد با اشتها شروع کردند به خوردن.
بعد از نهار گفتند بچه ها بروند بگردند هرکس بیشترین لانه پرنده را پیدا کرد بیاید جایزه بگیرد. خوش خیالانه دویدند تا لانه پیدا کنند. قرار بود هرکس بیست لانه پیدا کند تا جایزه بگیرد!.
دلشوره اش به دردی تبدیل شده بود که سینه اش را می سوزاند. به بهانه اینکه خسته شده است از بقیه بچه ها جدا شد و به نزد بزرگترها برگشت. از دور به محلی که لباسهای پدر آویزان شده بود نگاه کرد ، شاخه درخت خالی از لباس بود!.
در میان چهره ها به دنبالش گشت اما او نبود. مادرش را دید که غمگین و بی حوصله نشسته است. به طرفش دوید و خود را در آغوشش انداخت، قلب کوچکش درون سینه می تپید، پرسید: بابا کو...؟
...هر کس به نحوی قصد داشت او را آرام کند. شکلات می دادند ، سعی میکردند سوار تاب کنند تا سرگرم شود. سر به سرش می گذاشتند تا بخندد .
هیچ کدام از این کارها جای بابا را نگرفت. همه از دل و دماغ افتاده بودند. هرکس پیشنهادی می کرد. عمویش پیشنهاد داد به پارک ارم بروند. عده ای گفتند: در این وقت روز، آنجا جای سوزن انداختن نیست.
در غیاب پدر هیچ چیز و هیچ کس برایش جذاب نبود . از دست مادرش دلخور بود که چرا گذاشته بود او را به دنبال لانه پرنده بفرستند، در حالیکه از نقشه آنها با خبر بوده.
در خود فرو رفته بود، نه بازی می کرد ونه حرف می زد.
هوا ابری شده بود . کسی گفت : جمع کنید باد و باران شروع نشده برویم. انگار همه منتظر این بهانه بودند !. جنب و جوشی به راه افتاد. مادرش در حالیکه مثل مرغ پرشکسته، او و برادرش را زیر پر خود گرفته بود پشت وانت جای گرفتند. برادرش خسته شده بود. در حالی که از خستگی و زور خواب، چشمهایش باز نمی شد گفت: مامان ، بابا جا موند...!.
باید به پایت