وقتی که باغچه می می رد
وقتی که باغچه می میرد ...
چند بار پهلو به پهلو شد، خوابش نمی برد. بدون سر و صدا از اطاق خارج شد. تابستان بود وهوای گرم شب دم داشت. از وزش باد اثری نبود. به درختها نگاه کرد، انگار با او قهر کرده بودند، پژمرده به نظر می رسیدند. یادش آمد یک هفته است آب نخورده اند، حتی کسی برای چیدن میوه های شان دست دراز نکرده بود!. چند روز گذشته به قدری افکارش مشوّش بود که فراموش کرده بود باغچه را آبیاری کند. قلبش فشرده شد. دو دل بود. عملی کردن تصمیم ناگزیری که گرفته بود برایش سخت بود.
بالاخره بر سوز و دردی که در میان قلبش تیر می کشید غلبه کرد. به سمت تانکری که حدود چهار هزار لیتر گنجایش داشت رفت. فلکه تا آخر باز کرد، صدای شُرشُر خفه ای در فضا پیچید. پرندگانی که لابلای شاخه ها آرمیده بودند با بوی ناخوشایندی که در هوای شب موج برداشت بیدار کرد و به جنب و جوش انداخت.
خمیده بر خود به طرف مبل زهوار در رفته ای پا کشید که لب باغچه گذاشته بودند. به پشتی مبل لم داد و در افکار دور و درازی غرق شد. خیالش به گذشته های دور راه کشید ...
***
چهارصد متر بنای مفید در دو طبقه به اندازه ای جا داشت که همه راحت باشند. سالها گذشته بود و هیچ کس نپرسیده بود که این خانه و باغ کوچک را چه کسی خریده و چه کسی ساخته. به اندازه ای صمیمیت وجود داشت که کسی به این چیزها فکر نمی کرد.
دخترش ازدواج کرده و رفته بود، اما دو پسرش با همسرانشان با پیرمرد و مادرشان زندگی می کردند. سه نوه ی پسری به دنیا آمده باهم رشد کرده بودند و با هم بازی می کردند، نوه ها به مدرسه می رفتند، بدون اینکه پیرمرد و مادربزرگ شان تفاوتی بین آنها قایل شوند.
دو عروس مانند دو پروانه می چرخیدند و به کارهای خانه می رسیدند. اگر مهمان از راه می رسید، برای همه عزیز بود، هیچ تفاوتی میان خویشاوند این و آن وجود نداشت. مادربزرگ، حاجیه خانم در اصل مرکز ثقل خانواده بود، چنان مهارتی در اداره خانه داشت که به شوخی به او لقب «فرمانده» داده بودند. اصل و نسب دار بود و تحصیلکرده، با اینکه سنی از او می گذشت هرگز مطالعه را فراموش نکرده بود. اگر مطلب مهمی به نظرش می رسید یادداشت می کرد و در فرصتی مناسب که همه جمع بودند و حوصله داشتند موضوع را مطرح می کرد، شبها هر کس در اطاق خود خستگی روز را به فراموشی می سپرد، سالها بود که این برنامه ادامه داشت.
در اثر گسترش ساخت و ساز، چهره منطقه به کلی دگرگون شده بود. در این میان باغچه حاجی سنگتراش به چشم افراد مثل یک قاب کهنه که به دیوار خانه ای شیک آویزان شده باشد، دست نخورده و بکر باقی مانده بود.
سر تاسر دیوار کاهگلی باغچه پوشیده از یاس بود که گلهای قرمز مینیاتوری در لابلای آن، زیبائی اش را چند برابر می کرد. امکان نداشت عابری از آنجا عبور کند و چند نفس عمیق نکشد تا ریه هایش پر از بوی لطیف یاس وگل رز بشود. در بهار شکوفه های درخشانش جلوه ای چشم افسا داشت. وقتی پیرمرد داخل باغچه بود گذر عمر را احساس نمی کرد. از تک تک درختان خاطره داشت.
می گفت: «این درخت گیلاس را می بینی؟ وقتی با پدرم در اصفهان کار می کردیم، از آنجا آوردیم. این درختان مو را از تاکستان آوردیم، وقتی خانه فرماندار را سنگفرش می کردیم. این درخت سیب را هم از دماوند، سختی ها می کشیدیم تا سالم برسانیم خشک نشوند. وسیله نقلیه مثل حالا فراوان که نبود...»
هر شب جمعه مقداری از میوه های باغچه را در سبدی می ریخت و برای پدر و مادرش خیرات می کرد. از هر گوشه باغ کوچکش خاطره ای داشت. حتی همین باغ باعث آشنایی او و همسرش شده بود. در آن مورد می گفت: « تازه از سربازی آمده بودم، هنوز کاری پیدا نکرده بودم، بیشتر وقتم صرف رسیدگی به درختها می شد، یک روز در باغچه باز بود، دختر جوانی سرک کشید به داخل باغ ...
مرا نمی دید چند دانه گیلاس چید گذاشت در دهانش، مثل اینکه خیلی به دهانش مزه کرده بود. همانطور که گلاس می خورد، کتابهایش را گذاشت زمین. به سراغ شاتوت رفت. شاخه ها به راحتی در دسترس بود. مرا نمی دید که شاهد کارهایش بودم. چند قطره از دانه های شاتوت ریخت روی لباسش. یک وقت به خودم آمدم دیدم که راه افتاده رسیده ام نزدیک او!. کتابهایش در دست من بود! مثل یک دزد ناشی دست پاچه شده بود. در همان حال یک قطره عصاره شاتوت در گلویش پرید و به شدت به سرفه افتاد. من هم دست و پایم را گم کرده بودم، کوزه آب را که در سایه گذاشته بودم خنک بماند برداشتم و به او دادم. کوزه را یکباره سر کشید چند قطره هم آب داخل ریه هایش پرید. سرفه هایش شدیدتر شد. ترسیده بودم نکند خفه بشود! بی اختیار با کف دست چند ضربه محکم به پشت کتفش زدم. حالش بهتر شده بود، نمی دانست تشکر کند یا عذرخواهی، هیچکدام فکر نمی کردیم چنین وضعی پیش بیاید.
به شوخی گفتم: حالا باید شما را به علت خفگی به بیمارستان ببریم یا به دلیل ورود غیر مجاز به باغچه مردم، به پاسگاه!؟
در حالیکه می خندید گفت: (( به بیمارستان دیگر نیازی نیست، هر چه خورده بودم زهرمارم شد! اما اگر می خواهی شکایت کنی به پاسگاه منطقه ... شکایت کن...))
گفتم چرا آنجا ؟ پاسگاه محل خودمان چه عیبی دارد؟
گفت : چون پدرم رئیس پاسگاه آنجاست!»
هر دو خندیدیم، گفتم: تا سر و صورتت را آب بزنی مقداری گیلاس برایت می چینم و دسته گلی هم برای جناب رئیس پاسگاه که دختری به این زبر و زرنگی بزرگ کرده ردیف کنم!»
***
وقتی حاجی پا به سن گذاشت دو چیز خیلی عزیز برایش به یادگار مانده بود. یکی همین باغچه بود که شرح آن رفت، دیگری یک تسبیح شاه مقصود که لحظه ای آن را از خود دور نمی کرد. می گفت: «ممکنه بدم دست کسی یادم بره بگیرم و گمش بکنم، یادگار پدر خدابیامرزمه، دلم نمی خواد از دست بدمش، گرچه تا حالا چند بار نخ آن پاره شده و چند تا از دانه هاش گم شده، امّا فرقی نمی کنه، اصلش که گم نشده ... این تسبیح توی دست پدرم بوده برای من خیلی ارزش داره.»
و این دو یادگاری بود که به هر قیمتی سعی در حفظ و نگهداری شان میکرد و قصد نداشت به هیچ وجه آنها را از دست بدهد.
***
یک سال از مرگ همسر حاجی می گذشت. از دل و دماغ افتاده بود، احساس می کرد به یک موجود زیادی تبدیل شده است. گاهی مجبور می شد لباسهایش را خودش بشوید یا بدهد خشکشویی! اوضاع تغییر کرده بود. آن اوایل این دگرگونی ها چندان محسوس نبود، اما کم کم نق زدن و سر و صدای عروس ها بلند شد!. صدایشان به گوش حاجی می رسید که می گفتند : «مگر ما چی مون از دیگرون کمتره باید توی این خرابه بمانیم و بپوسیم!؟ مگه ما آدم نیستیم؟ فلانی را دو خونه آن طرف تر ببین، خونه نگو قصره...»
این حرفها – آنقدرا ادامه پیدا کرد تا به پسران حاجی سنگتراش هم سرایت کرد. هر روز درگیر بگو مگوهای تلخ و آزار دهنده می شدند و گاه هفته به هفته عروسها با هم قهر می کردند. این برخوردها به نوه ها هم سرایت کرده بود. اغلب با هم درگیر می شدند و والدین در طرفداری از فرزندشان جبهه گیری می کردند.
در این گیرو دار اعصاب فرسا، وضع حاجی از همه بدتر شده بود. دیگر مثل گذشته کسی از او حرف شنوی نداشت. مجبور می شد گاهی بیرون از خانه لقمه ای غذا بخورد که در حال و وضع او، غذاهای بیرون به مزاجش سازگار نبود. مجبور بود بیماری و دوا و درمان را هم تحمل کند. با اندوه و حسرت به یاد همسرش می افتاد و فکر می کرد: در همه سالهای گذشته یک قرص مسکن نخورده بودم، ببین به چه وضع و روزگاری دچار شده ام ؟
اختلاف و سر و صدا به بیرون از خانه و به همسایه ها هم رسیده بود، پچ پچ همسایه ها را باید تحمل می کرد. کار به جایی رسید که دو برادر رو در روی هم قرار گرفتند و همسرانشان هم به پشتوانه شوهرها با هم درگیر شدند! وقتی حاجی پا در میانی کرد به او هم توهین کردند. گفتند: « چند بار به شما گفتیم اجازه بدهید باغچه را خراب کنیم چند واحد آپارتمان بسازیم تا همه مستقل بشوند؟! اگر قبول می کردید اینطور نمی شد. تا کی می خواهی دل به این چهار تا درخت ببندی و به شکل عهد بوق زندگی کنی؟!».
حاجی سنگتراش، شکسته شد! پس مانده غرورش هم له شد و از بین رفت. مدتها بود که قلبش درد گرفته بود، صدایش می لرزید. گفت: « من جلوی شما را گرفته ام مستقل نشوید؟ هنوز من زنده هستم قصد دارید ارثیه تقسیم کنید؟! مگر خدای نکرده فقیر و ندارید؟ هرچه کار کرده اید پولتان را در حساب بانکی خودتان ریخته اید! تا امروز هم از سفره من خورده اید، چقدر بی چشم و رو بوده اید و من خبر نداشتم! هر کس می خواهد مستقل بشود اسباب و اثاثیه اش را بردارد هر جا دوست دارد برود. تا من زنده هستم اجازه نمی دهم یک درخت از این باغچه کم بشود، خود دانید!»
با لرزه ای که بر تمام وجودش افتاده بود از خانه خارج شد. نمی دانست کجا برود. تمام یک سال گذشته هر پنجشنبه، با دسته گلی که از باغچه می چید بر سر خاک همسرش می رفت فاتحه ای می خواند، درد و دلی می کرد و اشک می ریخت و غمناک بر می گشت. بدون این که فکر کند چه روزی است، لنگ لنگان بر سر خاک او رفت. دل شکسته بود. با چه کسی جز همسر وفات یافته اش می توانست درد دل کند؟ گورستان خلوت بود. یک نفر در گورستان پیدا نمی شد. کنار گور همسرش نشست . خیلی حرف زد، از تنهایی، از جفا و بی وفایی بچه هایش ...
گفت: « حالا که بیشتر از همیشه احتیاج به کمک و همدلی دارم، من پیرمرد را در فشار گذاشته اند. من هیچ، حتی خودشان را از یاد برده اند که با هم برادر هستند! می خواهند مرا از سر خودشان باز کنند ...». سبک شده بود، آرامش عجیبی در خود حس می کرد، حس کرد جوان شده است ...
نسیمی مطبوع وزیدن گرفت، بوی خوشی به مشامش رسید، کسی داشت نزدیک می شد، چشمهایش را مالید، همسرش بود! با نیرو و سرعتی که تا آن وقت در خود سراغ نداشت از جا بلند شد، دستهایش را به طرف همسرش دراز کرد:
چه خوب کردی که آمدی! خیلی خسته شده ام، دیگر تحمل ندارم ...
ــ بی معرفت، چرا دست خالی آمده ای؟ پس دسته گلت کو؟ چرا دست خالی؟
ــ چی بگم؟ در وضعی گرفتار شده ام که خودم را هم فراموش کرده ام!.
ــ نگران نباش، با من بیا ... ببین ! همه گلهایی که برایم آورده بودی کاشته ام! ببین چقدر تازه و شاداب مانده اند! منتظرت هستم. زودتر بیای خودت به آنها برس! به بچه ها هم زیاد سخت نگیر، آنها ازتوانتظار دارند، راه را برایشان هموار کن ...
ــ راهی به من نشان بده ... درمانده شده ام! فکرم به جایی قد نمی ده.
ــ اگر سخت نگیری، راهش را پیدا می کنی، من باید برم. منتظرت هستم، معطلم نگذار، چشم به راهت می مونم ...
همسرحاجی همان طور که پیدا شده بود یکباره رفت و در هوا گم شد. پیرمرد از خود می پرسید: خواب دیده یا در بیداری این دیدار برایش پیش آمده ... پاهایش خواب رفته بود مور مور می شدند. به سختی از جا برخاست، پاهایش را مالید. حرکت خون در پاهایش کند شده بود. نمی دانست چه مدتی در آن حال بوده اما احساس می کرد که نگران هیچ کس و هیچ چیز نیست ... به خانه و باغ کوچکش برگشت.
همه در اطاق هایشان بودند به جز پسر بزرگش که بفهمی نفهمی خجالت می کشید به چشمهای پدر نگاه کند. بابت رفتار گذشته عذرخواهی کرد و خیلی خلاصه شرح داد که قرار شده برادرش خانه ای بخرد و با زن و بچه اش از آنجا بروند. بعد با صدایی آرام گفت: «ما پیش شما می مانیم تا تنها نمانید.»
حاجی زیر لب گفت: « فعلاً خیلی خسته هستم می خواهم بخوابم، در این باره بعد صحبت می کنیم ... »
***
وقت نماز بود، پسر حاجی پدرش را در رختخواب ندید. نمازش را خواند از بیرون صدای شر شر ریزش مایعات می آمد. بیرون دوید بوی بدی فضا را پر کرده بود. به طرف صدا رفت. پدرش را دید که روی مبل کهنه و اسقاط کنار دیوار نشسته ...
شیر تانکر باز بود و نفت همه باغچه را پر کرده بود. دیگر چیز زیادی در تانکر باقی نمانده بود.
به طرف پدرش رفت و با ناراحتی گفت: «بابا، دیوانه شده ای؟ مگر نمی دانی نفت درختها را می خشکاند؟!»
حاجی توجهی به او نمی کرد. لبخندی روی لبهایش ماسیده بود...
فریاد پسر، همه را از خواب خوش و سنگین صبحگاهی بیدار کرد...
عباس عابد (ساوجی)
باید به پایت