خاطرات خانم فخر ایران امیر سیافی همسر شهید سید محمود حسینی تلگردی
زمستان سختی بود. هنوز گاز کشی نشده بود از طرفی هم جنگ بود و نفت به اندازه ای نبود که بشود برای گرم کردن خانه، از چند بخاری همزمان استفاده کرد. تنها بخاری نفتی موجود را در هال کار گذاشته بودیم. همه خانواده در هال زندگی می کردیم. در اطاق ها رابسته بودیم تا هوای هال و آشپزخانه گرم باشد.
من وپسر شش ماهه ام در غیاب همسرم، در خانه پدرم با آنها زندگی می کردیم چون جای دیگری نداشتیم. همسرم سرباز بود، قبل از اینکه خدمت سربازی برود امورات زندگی را با سختی سپری می کردیم. وقتی می خواست سربازی برود دست من و پسرمان را داد به دست پدرم وگفت: عمو، بجز شما و خداوند امیدم به کسی نیست! آنها را اول به خدا ، بعد هم به شما می سپارم...
چهل و پنج روز بود رفته بود. بهمن ماه بود که مرخصی آمد. هوا سرد بود مجبور بودیم از سالن پذیرایی استفاده کنیم، پتوی دو رنگ و پرز دار را روی او انداختم سردش نشود. با خودم فکر کردم، چه کسی بهتر از او؟
همدیگر را بینهایت دوست داشتیم، اما سختی های روزگار نمی گذاشت روز های خوشی داشته باشیم. کم سن وسال بودیم که ازدواج کرده بودیم، سربازی نرفته بود مجبور می شد به کارهای سخت تن در بدهد در حالیکه جثه اش قدرت تحمل سختی را نداشت. به سن سربازی رسیده بودو جنگ هم به کشور تحمیل شده بود باید می رفت سربازی.
به قلم :عباس عابد ساوجی
باید به پایت