وقتی پتو را کشیدم رویش، نیم خیز شد وگفت: چه پتویِ قشنگی! از کجا آمده؟

گفتم از طرف شرکت داده بودند به پدرم آنها هم دادند به ما.

آدم حساسی بود ناراحت شد وگفت: نباید قبول می کردی! . گفتم خودشان به اصرار دادند.

گفت، اگر با اصرار هم دادند نباید می گرفتی.  گفتم چه عیبی دارد؟ غریبه که نیستند. اخمهایش در هم رفت ، بلند شد نشست وگفت: بیا بنشین تا ماجرایی را برایت تعریف کنم.

 

                                                                    به قلم :عباس عابد ساوجی