خاطرات خانم فخر ایران امیر سیافی همسر شهید سید محمود حسینی تلگردی
ماجرا را برایش تعریف کردم. اخمهایش در هم رفت و بعد از سکوتی طولانی، بالاخره گفت: چه کاری از دست من بر می آید؟
گفتم عمو جان، ده ماه از خدمت من مانده، این مدت را از دختر ونوه تان سرپرستی کنید تا برگردم ، انشا الله خوبی شما را جبران می کنم. پدر خانمم با کمال وقاحت گفت: من در خرج خانه خودم مانده ام چطور آنها را تامین بکنم؟
گفتم عمو جان، ارتش ماهی هزارو هشتصد تومان می دهد، حتی یک ریال آنرا برای خودم برنمی دارم، همه را برای شما می فرستم. حتی دیگر مرخصی هم نمی آیم که مجبور نشوم کرایه ماشین بدهم، مدتی دست مرا بگیرید، بچه ام از بین می رود.
پدر خانمم گفت، نخیر، نمی توانم! من دختر شوهر داده ام که یک نان خور کم بشود نه اینکه یک نفر دیگر را با خود بیاورد ، من دیگر حوصله بچه بازی را ندارم.
نا امید تر از قبل، از آنجا بیرون آمدیم. دو ساعت در هوای سرد بدون هدف در کوچه وخیابان می گشتیم. وقتی به خود آمدم دیدم در خانه پدرم هستیم.
آهسته در را باز کردم رفتیم داخل اطاق، گرسنه گرفتیم خوابیدیم. تصمیم داشتم دنبال کار بگردم دیگر سر خدمت برنگردم، اما همسرم آنقدر التماس و گریه کرد قول دادم برگردم سر خدمت.)).
به قلم :عباس عابد ساوجی
باید به پایت