به اینجا که رسید، همسرم آه بلندی کشید و گفت: حالا فهمیدی چرا می گویم از پدرت چیزی نگیر؟ باید از آنها سپاسگزار باشی که شما را حمایت می کنند ومن با خیال راحت دارم خدمتم را می کنم.

در آن لحظات به فکرم نرسید از همسرم نشان و آدرسی از آن رزمنده بگیرم، حتی نفهمیدم شهید شد یا خدمت خود را تمام کرد.

پانزده روز مرخصی محمود تمام شد گفت باید برگردم. لباس هایش را شستم واتو کردم. پوتین هایش را واکس زدم. ریش خود را اصلاح کرده بود، لباس هایش را که پوشید وبند پوتین هایش را بست، ناخود آگاه دلم لرزید! یک نظامی خوش پوش خوش ترکیب شده بود!. خواستم تا سر کوچه همراهی اش کنم. منع شد و گفت: خوب نیست همین جا خدا حافظی کنیم.

گفتم تو را خدا اجازه بده تا سر کوچه بیایم و راهت بیندازم. وقتی دید التماسش می کنم گفت ، خیلی خوب اما زود برگرد خانه، خوب نیست در کوچه تنها باشی آن وقت درو همسایه چه می گویند؟!. پسرمان را در آغوش گرفت و بوسید. از خانواده من هم خدا حافظی کرد. جلوی در چیزی در گوش مادرم گفت نفهمیدم چه گفت که مادرم پریشان شد ولی چیزی نگفت. بعدا" فهمیدم گفته بود: زن عمو، جایم بسیار نا امن وخطر ناک است، از زمین و هوا گلوله می بارد، دعایم کنید و مواظب شمسی و امیر( پسر شهید) باشید.

می گویند بعضی از حادثه ها به دل الهام می شود. به چهره مردانه اش نگاه کردم. یکبار دیگربر اندازش کردم، انگار می خواستم با همان هیبت و شمایل بخاطرش بسپارم. سابقه نداشت اینطور با دقت به خاطرش بسپارم باز هم نگاهش کردم...

یک تاکسی جلوی پایمان ترمز کرد. رو بمن کرد وگفت: من رفتم زود به خانه برگرد. غیرتمند بود و اخلاق متعصب اش دستم بود، گفتم چشم زود بر می گردم.

سوارتاکسی که شد دست تکان داد واشاره کرد که برو. برگشتم اما بدون او، تنهای تنها...

هرشب اخبار را پی گیری می کردیم. سرودی با صدای آقای گلریز پخش می شد با عنوان( این پیروزی، خجسته باد این پیروزی). دلم گرفته بود با این سرود مدت زیادی گریه کردم. حساب منطقه اش را داشتم، با حسابی که کرده بودم باید عید به خانه می آمد. فردای آن روز که گریه کرده بودم، خبر شهادتش را آوردند!.

یکبار دیگر او را دیدم، اما این بار در معراج شهدا بود. محاسن اش بلند شده بد، لباسهایش خونی و خاک آلود، پوتین هایش در پایش نبود. غرق در خون بود، اما آرام و آسوده خوابییده بود. انگار مطمئن شده بود که همسر و پسرش را، به خدا سپرده است...

 

                                                         به قلم: عباس عابد ساوجی