خاطرات خانم فخر ایران امیر سیافی( شمسی)، همسر شهید سید محمود حسینی تلگردی
پدرم ساک دستی را به دست مادرم داد و گفت: بگیر، هنوز در آن را باز نکرده ام خودم هم نمی دانم چه شکلی است ، به عنوان پاداش کار داده اند. می گفتند پتوی دونفره است .
مادرم عاشق وسایل خانه بود، با اشتیاق در ساک را باز کرد. همه غافلگیر شده بودیم! از آن پتو های دو رویه بود که جدید به بازار آمده بود. دو رنگی که یک طرف آن زرد و طرف دیگرش لیمویی، دارای پرز زیادی بود. بدون اختیار گفتم، چه پتوی ِ قشنگیه!.
پدر و مادرم همزمان گفتند: مال تو. از رفتار عجولانه خودم خجالت کشیدم وگفتم، مبارک خودتون باشه انشا الله. آنها ول کن نبودند. آنقدر گفتند و اصرار کردندکه مجبور شدم قبول کنم.
علاوه بر اینکه فرزند بزرگ خانواده بودم ، همسرم محمود در جبهه بود. خانواده ام به عناوین مختلف سعی می کردند تا سختی زندگی و نبود همسرم را بتوانم راحت تر تحمل کنم. در مورد پتو هم با همین نیت بر خورد کردند. پتویی که به پدرم داده بودند ومادرم انرا دوست داشت، به همین راحتی دادند به من.
زمستان سختی بود. هنوز گاز کشی نشده بود از طرفی هم جنگ بود و نفت به اندازه ای نبود که بشود برای گرم کردن خانه، از چند بخاری همزمان استفاده کرد. تنها بخاری نفتی موجود را در هال کار گذاشته بودیم. همه خانواده در هال زندگی می کردیم. در اطاق ها رابسته بودیم تا هوای هال و آشپزخانه گرم باشد.
من وپسر شش ماهه ام در غیاب همسرم، در خانه پدرم با آنها زندگی می کردیم چون جای دیگری نداشتیم. همسرم سرباز بود، قبل از اینکه خدمت سربازی برود امورات زندگی را با سختی سپری می کردیم. وقتی می خواست سربازی برود دست من و پسرمان را داد به دست پدرم وگفت: عمو، بجز شما و خداوند امیدم به کسی نیست! آنها را اول به خدا ، بعد هم به شما می سپارم...
چهل و پنج روز بود رفته بود. بهمن ماه بود که مرخصی آمد. هوا سرد بود مجبور بودیم از سالن پذیرایی استفاده کنیم، پتوی دو رنگ و پرز دار را روی او انداختم سردش نشود. با خودم فکر کردم، چه کسی بهتر از او؟
همدیگر را بینهایت دوست داشتیم، اما سختی های روزگار نمی گذاشت روز های خوشی داشته باشیم. کم سن وسال بودیم که ازدواج کرده بودیم، سربازی نرفته بود مجبور می شد به کارهای سخت تن در بدهد در حالیکه جثه اش قدرت تحمل سختی را نداشت. به سن سربازی رسیده بودو جنگ هم به کشور تحمیل شده بود باید می رفت سربازی.
وقتی پتو را کشیدم رویش، نیم خیز شد وگفت: چه پتویِ قشنگی! از کجا آمده؟
گفتم از طرف شرکت داده بودند به پدرم آنها هم دادند به ما.
آدم حساسی بود ناراحت شد وگفت: نباید قبول می کردی! . گفتم خودشان به اصرار دادند.
گفت، اگر با اصرار هم دادند نباید می گرفتی. گفتم چه عیبی دارد؟ غریبه که نیستند. اخمهایش در هم رفت ، بلند شد نشست وگفت: بیا بنشین تا ماجرایی را برایت تعریف کنم.
کنارش نشستم واو پس از سکوتی نسبتا" طولانی این طور شروع کرد: (( چند روز پیش همسنگرم از مرخصی برگشته بود. برخلاف دفعات قبل، گوشه گیر و منزوی شده بود!. هر بار که سرزده رفتم کنارش دیدم گریه می کند. چند بار دلیلش را پرسیدم از جواب طفره می رفت اما وقتی اصرار مرا دید تعریف کرد: ( مانده ام چه بکنم؟ مرخصی که رفته بودم متوجه دو زخم به بزرگی سکه پنج ریالی روی دست دختر یکسال ونیمه ام شدم. دور زخم عفونی شده بود و به اندازه چند میلی متر گود رفته بود. علت زخمها را از همسرم پرسیدم، اول بروز نمی داد عصبانی که شدم اقرار کرد که نامادری ام سیگارش را روی دست دخترمان خاموش می کند! مجبور می شوم بچه را از او پنهان کنم تا جلوی چشم او نباشد.
با ناراحتی پیش پدرم رفتم وشکایت نامادری ام را کردم ودست بچه را نشانش دادم. عصبانی بودم، گفتم مگر کافر مسلمان می کنید؟ پدرم با کمال خونسردی گفت: من که تعهد نداده ام سرپرست زن وبچۀ تو باشم، امورات زندگی خودم را هم به سختی اداره می کنم، همینکه اجازه داده ام اینجا بمانند شکر کنید.
به همسرم گفتم پاشو بچه را بردار از اینجا بریم. همسرم گفت: کجا بریم ؟ ما که بجز اینجا جایی را نداریم.
وقتی به خود آمدم جلوی خانۀ پدر خانمم بودیم. یک لیوان چای آوردند مثل زهر مار بود از گلویم پایین نمی رفت. پدر خانمم پرسید چرا ناراحتید؟
ماجرا را برایش تعریف کردم. اخمهایش در هم رفت و بعد از سکوتی طولانی، بالاخره گفت: چه کاری از دست من بر می آید؟
گفتم عمو جان، ده ماه از خدمت من مانده، این مدت را از دختر ونوه تان سرپرستی کنید تا برگردم ، انشا الله خوبی شما را جبران می کنم. پدر خانمم با کمال وقاحت گفت: من در خرج خانه خودم مانده ام چطور آنها را تامین بکنم؟
گفتم عمو جان، ارتش ماهی هزارو هشتصد تومان می دهد، حتی یک ریال آنرا برای خودم برنمی دارم، همه را برای شما می فرستم. حتی دیگر مرخصی هم نمی آیم که مجبور نشوم کرایه ماشین بدهم، مدتی دست مرا بگیرید، بچه ام از بین می رود.
پدر خانمم گفت، نخیر، نمی توانم! من دختر شوهر داده ام که یک نان خور کم بشود نه اینکه یک نفر دیگر را با خود بیاورد ، من دیگر حوصله بچه بازی را ندارم.
نا امید تر از قبل، از آنجا بیرون آمدیم. دو ساعت در هوای سرد بدون هدف در کوچه وخیابان می گشتیم. وقتی به خود آمدم دیدم در خانه پدرم هستیم.
آهسته در را باز کردم رفتیم داخل اطاق، گرسنه گرفتیم خوابیدیم. تصمیم داشتم دنبال کار بگردم دیگر سر خدمت برنگردم، اما همسرم آنقدر التماس و گریه کرد قول دادم برگردم سر خدمت.)).
به اینجا که رسید، همسرم آه بلندی کشید و گفت: حالا فهمیدی چرا می گویم از پدرت چیزی نگیر؟ باید از آنها سپاسگزار باشی که شما را حمایت می کنند ومن با خیال راحت دارم خدمتم را می کنم.
در آن لحظات به فکرم نرسید از همسرم نشان و آدرسی از آن رزمنده بگیرم، حتی نفهمیدم شهید شد یا خدمت خود را تمام کرد.
پانزده روز مرخصی محمود تمام شد گفت باید برگردم. لباس هایش را شستم واتو کردم. پوتین هایش را واکس زدم. ریش خود را اصلاح کرده بود، لباس هایش را که پوشید وبند پوتین هایش را بست، ناخود آگاه دلم لرزید! یک نظامی خوش پوش خوش ترکیب شده بود!. خواستم تا سر کوچه همراهی اش کنم. منع شد و گفت: خوب نیست همین جا خدا حافظی کنیم.
گفتم تو را خدا اجازه بده تا سر کوچه بیایم و راهت بیندازم. وقتی دید التماسش می کنم گفت ، خیلی خوب اما زود برگرد خانه، خوب نیست در کوچه تنها باشی آن وقت درو همسایه چه می گویند؟!. پسرمان را در آغوش گرفت و بوسید. از خانواده من هم خدا حافظی کرد. جلوی در چیزی در گوش مادرم گفت نفهمیدم چه گفت که مادرم پریشان شد ولی چیزی نگفت. بعدا" فهمیدم گفته بود: زن عمو، جایم بسیار نا امن وخطر ناک است، از زمین و هوا گلوله می بارد، دعایم کنید و مواظب شمسی و امیر( پسر شهید) باشید.
می گویند بعضی از حادثه ها به دل الهام می شود. به چهره مردانه اش نگاه کردم. یکبار دیگربر اندازش کردم، انگار می خواستم با همان هیبت و شمایل بخاطرش بسپارم. سابقه نداشت اینطور با دقت به خاطرش بسپارم باز هم نگاهش کردم...
یک تاکسی جلوی پایمان ترمز کرد. رو بمن کرد وگفت: من رفتم زود به خانه برگرد. غیرتمند بود و اخلاق متعصب اش دستم بود، گفتم چشم زود بر می گردم.
سوارتاکسی که شد دست تکان داد واشاره کرد که برو. برگشتم اما بدون او، تنهای تنها...
هرشب اخبار را پی گیری می کردیم. سرودی با صدای آقای گلریز پخش می شد با عنوان( این پیروزی، خجسته باد این پیروزی). دلم گرفته بود با این سرود مدت زیادی گریه کردم. حساب منطقه اش را داشتم، با حسابی که کرده بودم باید عید به خانه می آمد. فردای آن روز که گریه کرده بودم، خبر شهادتش را آوردند!.
یکبار دیگر او را دیدم، اما این بار در معراج شهدا بود. محاسن اش بلند شده بد، لباسهایش خونی و خاک آلود، پوتین هایش در پایش نبود. غرق در خون بود، اما آرام و آسوده خوابییده بود. انگار مطمئن شده بود که همسر و پسرش را، به خدا سپرده است...
به قلم : عباس عابد ساوجی
باید به پایت