می خواستم به دیدن ریز علی بروم، یادم آمد  گوشت ندارند! خب نداشته باشند، من که پول دارم، چند کیلو  می خرم برایشان می برم.
درست است که پول من خرج می شود اما یک روز خاطره انگیز خواهم داشت. با ریز علی و همسرش عکس یادگاری می گیرم وبه همه نشان می دهم تا بدانند با چه بزرگ مردی عکس انداخته ام.

هرچه باشد  برایم قیافه نمی گیرد ودماغ کج نمی کند!
 گوشت راهم از چوپان دروغگو نمی خرم که گوشت خر بفروشد و سرم کلاه بگذراد! کمی زحمت می کشم میروم نازی آباد از جوانمرد قصاب گوشت می خرم.
کبری حق اش نبود در قطار کشته شود! کسی که به عشق اش وفادار باشد نباید تاوان پس بدهد.
بگذار حسن هم چند روزی دلش به مد های روز خوش باشد، روزهای سختی را سپری کرده، گاو و گوسفند قیمت پیدا کرد اوضاعش روبه راه شد رفت شهر، سرش به سنگ می خورد بر می گردد...