در شهر کوچکی که برای مگس حدیث درست می کنندو کلاغ را می کنند سیمرغ! پس زدن نامزد، حدیث مفصلی داره. مطمئن بودم نفرین دختره نامزدش رو گرفت!. بعد از بده بستونها و سر زبون  انداختن دختره، یک باره گفت: (نمی خوامت...!.). 

 هرچی پرسیدم عیب کار کجاست؟ گفت: (عیبی نداره، نمی خوامش.). چند بار خودم واسطه شدم شاید این درز باز نشه، اما نشد.

پسره رفت سربازی تا از دل دختره بره بیرون. سرباز که بود، هنوز توی دل دختره بود، وقتی برگشت، دیگه دختره نا امید شد و، دلش شروع کرد به لرزیدن.

نفرین کرده بود که: (الهی، همونطور که قسمت من نشد، قسمت هیچ کس نشه).

چند بهار و پاییز خودش را بست به کنج اطاق تا حرف و حدیث دیگرون زخمیش نکنه. کم کم تارهای سفید توی موهاش پیدا شد!.

 با خودش گفت: ( دیگه کسی یادش نیست چه بر سرم آمده؟ وقتش رسیده برم بیرون آفتاب را تماشا کنم ).

چادرش رو کشید روی صورتش شناخته نشه. سرکوچه بود که دوستش را دید. از حال همدیگه پرسیدند. دوستش  گفت: (دیگه کسی تو رو نمی گیره ! بیا زن عبدالله شو، شصت سال داره مرد خوبیه ،! چهار تابچه خوب داره، اذیتت نمی کنند...).

انگار بالهای پسر رو بسته بودند، باز شده بود. هر روز موهایش را ژل می زد و  میرفت سر کار. با ماشین صاحب کارش بودند ، طوری تصادف کردند که قطع نخاع شد و افتاد روی تختخواب.

مدتی پانسمانش کردم. ناله های سوزانی را می دیدم که از جای زخمهاش جوانه می زنند. پرسیدم، سرچشمه این سوزها می دونی کجاست ...؟

ناله ای کرد و گفت: چه می دونم؟ من آزارم به مورچه هم نمی رسه...!.