بچه به چهره پدرش نگاه کرد و گفت: بابا چرا دعا نمی خونی؟.

پدر دستی به سر فرزند کشید چشمها را بست وخواند : خداوندا ، زور بازو ندارم ، صبح وشام حمد تورا میگویم ، غرور هم ندارم، موری هستم ضعیف ورنجور، چگونه مباهات نکنم وقتی مخلوق مغرور و ناطق تو، درس استقامت وپایداری از من می گیرند!.