خاطره
بی ریا می نوشتیم و خود را خاطره میکردیم، دست هایمان پل می شد برای فاصله ها، دلتنگی هایمان را صبورانه می بافتیم .
راز دلمان راکه گفتیم، پل شکست !. دل واپسی ها ماند وخاطره، انگشت نمای همه اهل محل شدیم!
چقدر حرف داشتیم برای گفتن، همه را سوزاندی.... همه
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:31 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت