عصرها در پارک محل جمع می شدند. یکی قوی هیکل بود با عضلاتی برآمده، دیگری لاغر و ضعیف، سرش به کار خودش بود

قوی هیکل میزد زیر کتاب آدم ضعیف و می گفت :

هی لاغرو، با تو ام، نی قلیون! چقدر می خونی؟ این دنیا رو که از دست دادی! می ترسم اون دنیارو هم ازدست بدی! پاشو دنبال من راه بیفت کمی ورزش کن قوی شو، هرکی پر رویی کرد بزن دندونهاش رو بریز توی شکمش!.

 چند روز می شد وارد بهشت شده بودند اما بلا تکلیف بودند. اجازه خروج از محوطه را هم نداشتند.

آخر وقت اداری، فرشته ای که پرونده در دست داشت از اطاق خارج شد و  رو به آن دو گفت:

امروز وقت گذشته ، فردا اول وقت اداری اینجا باشید تا برگ ماموریت تون رو بدم برید سر کارهاتون.

صبح زود آنجا بودند. فرشته، رو به مرد لاغر گفت: بفرمایید این آدرس مهد کودکیه که باید خودتون رو معرفی کنید و به بچه های بی سر پرست  آموزش بدید.

لاغرو از دوستش خداحافظی کرد و رفت.

ــ من کجا باید برم؟

ــ فعلا" کارگران کورۀ آدم سوزی اعتصاب کردند! شما مامورید اونجا رو  راه اندازی کنید!.