گرفتار
اگر فکر می کنی پیر شدم، یا راه و رسم عاشقی رو فراموش کرم،
فقط یک شب به خوابم بیا، تا ببینی غیراز تو، هیچ کس در خیالم نیست.
هنوز هم مثل پاییز، دوسِت دارم. پیر شدن چیز دیگه ای، دوست داشتن یک چیز دیگه.
یک وقتی، اگر لباسهام جور نبود، از خونه بیرون نمی آمدم.
بوی واکس کفشهام، کوچه را پر می کرد.
دخترهای دم بخت، در هوس دست کشیدن بر موهام، حسرت به دل بودند!
گذشت و گذشت، تا تو به خوابم اومدی!.
نفهمیدم چه سِحری در نگاهت بود که، به ایستگاه چشمهات عادت کرده بودم.
وقتی به خودم اومدم که دیدم، مردم زیر چشمی نگام می کنند و ، زیر زیرکی می خندند!.
آن شب دیر کرده بودی، به خوابم نیومدی،منتظرت بودم که بیایی.
از بخت من بود که نیومدی! به پاهام نگاه کردم، کفشهام، لنگه به لنگه شده بود!
تازه فهمیدم ، چقدر اسیرت شده ام...
اگر می آمدی، شاخه ها می رقصیدند، شکوفه ها گل میکردند، همۀ طبیعت شهادت می دادند ،
تنها من نبودم که گرفتارت شده بودم.
مستانه های باد در پاییز = www.abbasabed.ir
باید به پایت