بوي رفتن مي دهـــــــد با من مدارا كردنت

سخت دلتنگم بـــــــراي اخم و دعوا كردنت

عطرخوبي مي زني از دركه بيرون ميروي

دلخورم از اين همه خـــــود را فريبا كردنت

گفتم آيا خسته اي از زندگاني پيش مــــــن؟

سخت رنجيدم من از اينگونه حاشا كردنت

گفتمت ميل سفـــــر دارم تو گفتي صبر كن

خسته ام، دلخسته از امروز و فردا كردنت

مي شنيدم ديشب آن لحن پر از افسوس را

صورت گـــــــــريان و آن آه و دريغا كردنت

مي هــــــــــــراسم از نگاه خيره تو سمت در

رنگ حسرت دارد آخــــــر اين تماشا كردنت

با زبان بي زباني حـــــــــرف خود را گفته اي

مي روم ديگـــــــــــر نمي خواهم مدارا كردنت