ازدواج
عریضه نویس بود. برای رسیدن به محل کارم مجبور بودم از کنارش عبورکنم . صدای تق تق ماشین تحریرش برایم عادت شده بود . کنار دستش روی چهار پایه پلاستیکی نشستم و پرسیدم: صبح تا شب چه می نویسی؟ غافلگیر شده بود . خون درصورتش دوید ورق سفیدی را درون دستگاه گذاشت وانگشتانش شروع به دویدن روی دکمه ها کرد:
امروز برای تو می نویسم، همسایه دیوار به دیوار شما هستم، آسمان ما در نقطه ای گره می خورد ، همانگونه که دلهای ما....
زلف شما بد جوری هوایی ام می کند . بیهوده ستاره های شهرتان را نمی شمارم وکبوترهای بامتان را که از دست شما دانه می چینند.
دستهایم پارو می شود برای آرزوهایت، وسینه ام قایقی، برای تمام دلواپسی هایت.
تمام دارایی من همین است که می بینی، نه برج سبزی ، نه قصر عاجی ، همه دارایی من فدای توباد ......
با من ازدواج می کنی...........؟
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:35 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت