مدتها بود او را ندیده بود ، همه جا دنبالش می گشت. یک روز او را دید، ضعیف و لاغر شده بود.

پرسید: پس چرا به این حال افتاده ای........؟

گفت: مریض بودم ، همه دکترها جواب ام کرده اند.

 پس چرا خبرم نکردی؟ هیچ میدونی چقدر دنبالت گشته ام؟.

دختر در چشمهای پسر خیره شد، و به آرامی گفت : این سهم من بود!  نمی توانستم ناراحتی تو را ببینم.......