سهم
مدتها بود او را ندیده بود ، همه جا دنبالش می گشت. یک روز او را دید، ضعیف و لاغر شده بود.
پرسید: پس چرا به این حال افتاده ای........؟
گفت: مریض بودم ، همه دکترها جواب ام کرده اند.
پس چرا خبرم نکردی؟ هیچ میدونی چقدر دنبالت گشته ام؟.
دختر در چشمهای پسر خیره شد، و به آرامی گفت : این سهم من بود! نمی توانستم ناراحتی تو را ببینم.......
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:36 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت