داستانت را نخواندم
هرچه سعی کردم تا آخر بخوانم نتوانستم!
نمی توانم دروغ بگویم شما را گول بزنم و خودم را یک قدم به جهنم نزدیکتر بکنم.
جهنم همین جوری شکل می گیرد، خودمان برای خودمان تهیه اش می کنیم.
از بس نشسته ام و حرکت نکرده ام پاهایم ورم کرده! هیجان خاصی در تنم می دود و به پاهایم می رسد آنها را تند تند تکان می دهم و این چند خط را برای شما می نویسم. شده ام عین بچه هایی که دست شویی داشته باشند و تحملشان کم باشد! تند تند پاهایم را به هم می سایم.
فقط توانستم یک وجب از داستان را بخوانم ! شرمنده ام رفیق، مثل اینکه ما این کاره نیستیم...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:30 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت