قاب عکسی که نوار مشکی رویش کشیده بودند روی دیوار جا خشک کرده بود. چند وقتی می شد قبل از اینکه بچه ها بیدار شوند از خانه بیرون می زد وشبها خسته بر می گشت.اهل محل پشت سرش صفحه می گذاشتند.

دخترک لاغر اندام رو به برادرش گفت: گرسنه ام.

برادرش گفت: باید صبر کنی مادر بیاد.

هوا تاریک شده بود و باز هم بچه ها خواب بودند که وارد خانه شد و سکه هایی را که گرفته بود، روی پیش بخاری ریخت...

      نویسنده : اکرم زنگنه