با دستمال بخار شیشه پنجره را پاک می کرد. گنجشک ها

به ریزه های کیک های نذری که روی برف ها ریخته شده بود نُک می زدند.

همسرش، لیوانهای یک بار مصرف داخل سینی را پر از شیر گرم می کرد که بخار آن در هوا می چرخید وبالا میرفت . افراد سینه زن، به سینی که می رسیدند  یک لیوان شیر بر می داشتند وبدون آینکه توقف کنند به مسیر خود ادامه می دادند.

از پشت پنجره کودکان خرد سالی را که لباس سفید بلند به تن داشتند و گهواره ای نمادین را با خود حمل می کردند و دسته جمعی دم گرفته بودند: ( سقای دشت کربلا ابوالفضل...) را تماشا می کرد.

پنجره را باز کرد وفریاد زد: ( علی، کمکم کن، وقتش رسیده ...!)

صدای طبل و نی ، فضای شهر را پوشانده بود. آمبولانس آژیر کشان اما به کندی پیش می رفت. ساعتی از ورودشان به بیمارستان گذشته بود. کودک را نشان پدرش دادند. نگاهی به چهره پسر کردو گفت: ( عباس پسرم، خوش آمدی.)

 

                        داستان از : اکرم زنگنه