زنده بگور
زنده بگور
دو نفر گورکن! با دقت تمام سنگ قبر را کنار زدند و به آرامی شروع به تخلیه خاک گورکردند. ذره ای خاک باقی نمانده بود، با احتیاط و به آرامی سنگهای روی جسد را برداشتند و به ترتیب بیرون قبر وارونه روی زمین چیدند و در گوشه ای به تماشا نشستند.
***
سردم شده بود. احساس کردم لباسهایم به بدنم چسبیده اند! تعجب کردم چرا چیزی رویم نکشیده ام؟ به یک پهلو خوابیده بودم. گویا چند ساعت به آن وضعیت خوابیده و تکان نخورده بودم. بدنم خسته و کوبیده بود، خواستم به پشت برگردم، مثل اینکه بغل دیوار بودم و به پشتی سفتی تکیه داده ام نمی توانستم برگردم. خواستم از دستهایم کمک بگیرم، دست راستم زیر بدنم مانده و مورمور می شد. دست چپم را حرکت دادم با کمال تعجب متوجّه شدم دو شصت دستم بهم بسته شده اند. کمی فشار شان دادم، درد در آنها پیچید. نگران شدم. پاهایم را جمع کردم بلند شوم زانوهایم همزمان به دیوار یا لبه تخت کوبیده شدند، پاهایم به همدیگر قفل شده بودند. دست و پا زدم، داخل ملافه یا چیزی شبیه کیسه پیچیده شده بودم هرچه بیشتر تلاش می کردم هراس و دلهر ام بیشتر می شد!. صورتم در ملافه پیچیده شده بود. عادت نداشتم موقع خواب سرم را بپوشانم، حالت خفگی بهم دست می داد. در حالی که دست و پا می زدم احساس گرما و حرارت می کردم. جایی را نمی دیدم. با تمام توان تلاش کردم تا دستهایم را از یکدیگر جدا کنم. با فشاری که به آنها دادم پوست دستم کنده شد! اصلاً به سوزش دستها، حتی کنده شدن ناخنهایم اهمیت نمی دادم! تمام تلاشم این شده بود که بتوانم ملافه را از روی صورتم کنار بزنم راه نَفَسم باز شود.
***
در گوشه ای از شهر، جلسه احضار روح برگزار شده بود.رئیس جلسه گفت: « من و اعضای مجمع روحی تمایلی به ارتباط با شما را نداریم. حال که شما اصرار می کنید، اولا" دلیل اصرار خودتون را بگید. ثانیاً ما باید مطمئن بشیم دروغ نمی گید و قصد گول زدن اعضای انجمن را هم ندارید! کلیه مطالب ذکر شده باید قابل تحقیق و بررسی باشند. تا بتوانیم به صورت مستند به عنوان یک پرونده علمی پی گیری و پس از اطمینان صورتجلسه کنیم و به اطلاع سایر انجمنهای روحی برسانیم. در غیر این صورت، کلیه اظهارات شما بی ارزش هستند.»
***
رئیس کلانتری، برخلاف سایر افراد گروه، کم حوصله و کم سن و سال بود. این پا و آن پا می کرد تا هر چه سریعتر این مراسم خسته کننده پایان بگیرد! برای آنکه بتواند خود را مشغول کند پرونده را از دست نماینده دادستانی گرفت و شروع به مطالعه آن کرد. در پرونده نوشته بود:
....مقصود من از اصرار برای حضور در این جلسه این است که، اتفاقی که برای من پیش آمد برای دیگران رخ نده. بله، داشتم می گفتم دستهایم آزاد شده بود. با فشاری که به شکم و پهلوها وارد کردم، به هر زحمتی بود ملافه را از روی صورتم کنار زدم اما جایی را نمی دیدم. متوجه شدم چشم بندی روی چشمهام بسته شده! آنرا کنار زدم، ظلمات بود . مثل اینکه در مخزن قیر فرو رفته ام، هر چی بیشتر تلاش می کردم هوای کمتری نصیبم می شد. تصمیم گرفتم کمی آرام باشم و فکر کنم، شاید متوجه شدم کجا هستم و چرا به این وضع گرفتار شده ام؟
یادم آمد، صبح با ناراحتی خانه را ترک کردم. یک فقره چک، به تاریخ روز و کلی کسری موجودی داشتم، همه هم و غم من متوجه این قضیه بود.
خانمم پیله کرده بود ببرمش بازار تا برای سالگرد ازدواجمان خرید بکند، اصلاً شرایط مرا درک نمی کند در چه وضعیت بدی گرفتار هستم.
به چند نفر از دوستهام سر زدم شاید بتوانم از آنها کمک بگیرم ولی شرایط آنها هم مثل من بود. وقتی بازار خراب باشد دامن همه را می گیرد، ناچار شدم اتوموبیلم را برای فروش به نمایشگاه ببرم! وقتی فهمیدند مشکل مالی دارم، سعی کردند بُزخری بکنند؛ عصبانی شده بودم. کلی با هم بحث کردیم اما من بودم که مشکل داشتم نه آنها، کوتاه آمدم. کلی از پول ماشین را برای روز محضر نگه داشتند، بقیه را هم چند فقره چک ریز و درشت دادند، تا آمدم چکها را نقد کنم ظهر شده بود رسیدم جلوی بانک.
کارمندان داخل بودند ودرها بسته!. شروع کردم به داد و فریاد و کوبیدن شیشه ها که در را باز کنید! آنها ساعت روی دیوار را نشانم می دادند. به زمین و زمان بدو بیراه می گفتم! فریاد می زدم! رهگذران طوری نگاهم
می کردند انگار با دیوانه ای روبرو هستند! داد زدم: مگر فیلم تماشا
می کنید؟ بروید پی کارتان. یکی از آنها گفت: آقا، مگر نمی دونی بانک ها، روز های پنج شنبه زودتر تعطیل می کنند.
انگار سطلی آب یخ روی سرم ریختند! وا رفتم، تازه متوجه شدم که چه اشتباهی کرده ام و فرصت را از دست داده ام. روی سکوی جلوی بانک نشستم. کاری از دستم بر نمی آمد. فکری به ذهنم رسید. صلاح دیدم پول را به درخانه شخصی که چک در دستش داشتم ببرم! در این صورت اعتبارم خراب نمی شد. ساک پول را برداشتم و کنار خیابان منتظر تاکسی ماندم.
به سواری های شخصی نمی شد اعتماد کرد! یک نفر با عجله تنه محکمی بهم زد، روی زمین ولو شدم، هنوز خودم را جمع و جور نکرده بودم که موتور سواری کیفم را قاپ زد و آن کسی را که به من تنه زده بود سوار کرد و مثل برق متواری شدند.
چند قدم دنبالشان دویدم، دهانم خشک شده بود! انگار پاهایم به زمین دوخته شده بودند، قلبم داشت از جا کنده می شد! سرم گیج می رفت. همسر، ماشین، سالگرد ازدواجمون، همه جلوی چشمایم رژه می رفتند. آخرین چیزی که به خاطرم آمد، کسی می گفت: « پلیس را خبر کنید، آمبولانس هم ...»
***
وحشت تمام وجودم را گرفت: نکند در سردخانه هستم! شروع کردم به داد وفریاد. کسی به کمکم نیامد، دستهایم را به سقف کشیدم شاید دستگیره ای، چیزی پیدا شود. مقداری خاک روی سر و صورتم ریخت! ازخدا کمک خواستم، به همه جا چنگ می زدم! ناخنهایم کنده می شدند، خون از انگشتهایم جاری شده بود، لِزجی و گرمی خون را حس می کردم. سرم به چیزی کوبیده شد! برخورد بقدری محکم بود که صدای شکستن جمجمه ام را شنیدم! نعره های جگر خراش می کشیدم. فهمیدم که در قبر هستم!.
خلاء موجود، کم مانده بود احشاء درونیم را از دهانم بیرون بکشد! دردی در دلم پیچید که در تمام عمرم نظیر آن را حس نکرده بودم.
چیزی که همراه نداشتم، اما اگر دنیا مال من بود! حاضر بودم آن را با یک کپسول اکسیژن عوض کنم!.
از همه کس و همه جا قطع امید کرده بودم. آش و لاش شده بودم، آخرین رمقی که برام باقی مانده بود را با همه هوایی که در قبر موجود بود را یک جا داخل ریه ام کشیدم و فریاد زدم: خدایا خلاصم کن...!.
***
حال رئیس کلانتری خوب نبود. سرش گیج می رفت! پرونده را به نماینده دادستان داد و گفت: « من داخل ماشین منتظر تون می مونم»
***
در انجمن روحی صورتجلسه ای تنظیم شد که در آن آمده بود: بنابه گزارش گروه تحقیق و بعد از نبش قبر آقای ...
آثار خون مردگی و خراش روی سنگهای لَحَد، به وضوح مشاهده شد! جمجمه شکسته شده بود و ناخنها در داخل قبر پراکنده بودند. جسد نامبرده مچاله شده بود. همه شواهد تایید می کنند که ایشان زنده به گور شده اند...
پایان
باید به پایت