روزی در خیالم شکل یافتی و عطر وجودت را با بوی خوش رازقی همراه ساختی.

روزی که دل ویرانه ام به دنبال پر پروازی می گشت تا از اسارت رنج و هجمه ی سایه ها بگریزد.

گام های خیالت نرم نرمک، چه زیبا در سویدای جانم نشست و بهانه ایی برای پر پروازم گشت.من  همه ی تمنایم همنوایی با نغمه ی محزون آن مرغ عشقیست که از عشق خود دور افتاده  و در قفس برای رهایی خویش می خواند.

من آرزوهایم را در رقص سبکبال قاصدکی بازیگوش دنبال می کنم که همراه با نسیم مهرورزی آزاد و رها به هر سوی می خرامد.

و هم عنان با غزالی سرمست و خرامان که از فرط سرخوشی در چمنزار ی از عشق می چمد.

دلم در تمنای باران و هوای ابریست تا چشم و دلم، بی بهانه عقده بگشاید و ببارد.

عرصه ی دنیا برای دل خسته ام تنگ و کوچک است من متعلق به زمین نیستم، ماندن برایم معنایی ندارد.

ماندن باشد برای زمینی ها .

و دیگر هیچ......


                                                            نوشته ی :مهربانو