چند دقیقه زندگی در گور
-
وحشت تمام وجودم را گرفت: نکند در سردخانه هستم! شروع کردم به داد وفریاد. کسی به کمکم نیامد، دستهایم را به سقف کشیدم شاید دستگیره ای، چیزی پیدا شود. مقداری خاک روی سر و صورتم ریخت! ازخدا کمک خواستم، به همه جا چنگ می زدم! ناخنهایم کنده می شدند، خون از انگشتهایم جاری شده بود، لِزجی و گرمی خون را حس می کردم. سرم به چیزی کوبیده شد! برخورد بقدری محکم بود که صدای شکستن جمجمه ام را شنیدم! نعره های جگر خراش می کشیدم. فهمیدم که در قبر هستم!.
-
خلاء موجود، کم مانده بود احشاء درونیم را از دهانم بیرون بکشد! دردی در دلم پیچید که در تمام عمرم نظیر آن را حس نکرده بودم.
-
چیزی که همراه نداشتم، اما اگر دنیا هم مال من بود! حاضر بودم آن را با یک کپسول اکسیژن عوض کنم!.
-
از همه کس و همه جا قطع امید کرده، آش و لاش شده بودم. آخرین رمقی که برام باقی مانده بود را با همه هوایی که در قبر موجود بود را یک جا داخل ریه ام کشیدم و فریاد زدم: خدایا خلاصم کن...!.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 9:44 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت