سیب را نصف کرده بود، نیمی برای من،  نیم دیگر برای خودش. بعد از سه سال همکار بودن و دوست داشتن اش، حرف دلم را گفتم.

دو نیمه سیب، گاز نزده باقی ماند. آنروز حرفی بین ما رد و بدل نشد! بعد از اینهمه دوستی، گویی  با هم بیگانه شده بودیم. فکر و خیال لحظه ای آرامم نمی گذاشت. منکه از بودن در کنار او غرق شادی بودم چرا فرشته رویا هایم را پرانده بودم!!.

آیا باید به او بگویم مرا ببخشد و آنچه را که گفته ام فراموش کند؟ به او بگویم که  با من حرف بزند، بگویم دارم دق می کنم. جرئت گفتن هیچکدام از این حرفها را نداشتم. در افکار دور و درازی غرق شده بود. گاهی در حین دوخت، ناخودآگاه مکث می کرد و انگار که یادش میرفت کار می کند. نمی دانم در آن لحظه به چه چیزی فکر می کرد که کار را فراموش می کرد.

 گاهی دزدانه نگاهش می کردم. می ترسیدم کاری بکنم یا چیزی بگویم که وضع خرابتر بشود. نمی دانم برایتان پیش آمده؟ پرنده ای زیبا و خوش آواز در قفس داشته باشید. سهل انگاری کنید از قفس بپرد  روی شاخه ای بنشیند، آنگاه شما بمانید و حسرت!.

منهم همین حال را داشتم، حاضر بودم غبار راهش باشم اما با او باشم. آنقدر برایم عزیر بود که فکر از دست دادنش بیچاره ام می کرد. دیگر کلمه ای حرف نمی زد. هنوز ساعت کار تمام نشده بود. یکباره از جا بلند شد دستگاه را خاموش و شروع کرد به جمع کردن وسایلش، رو به من کرد و گفت: « چی شده کشتی هایت غرق شده اند؟!»

غافلگیر شده بودم، نگاهمان در هم گره خورد، قطره اشکی را که از چشمانم سرازیر شده بود دید، دستش را جلو آورد و گفت: « ای وای فدات بشم! فکر نمی کردم تا این حد منو دوست داشته باشی!».

اشکم را با دستش پاک کرد و رفت...