اسب ( داستان از اکرم زنگنه )
ـ مش قادر، شما هم چیزی بگید. همش من حرف زدم.
ـ چی بگم والله؟
ـ از زندگی، اوضاع خودت، از ولایت...
ـ ای، زنده ایم شکر،
ـ فقط همین؟
ـ روزگارم در ولایت بد نبود. مزرعه داشتم ، تعدادی گوسفند، گاو، یک اسب...
ـ خُب، چی شد؟
ـ بین اهل محل دو دستگی افتاد. شرایط من طوری بود که با هر دودسته وابستگی داشتم. از اول هم اهل ماجرا و این جور چیزا نبودم. اما پسرم سری پر شور داشت. دیدم اگر بمونم او را از دست میدم این بود که برش داشتم وآوردمش شهر. وقتی اینجا بندش کردم برگشتم روستا .
ـ کار دعوا بالاخره به کجا کشید؟
ـ یکنفر این وسط از بین رفت و چند نفر بی خانمان شدند. روستا دیگر جای زندگی نبود.
شما چیکار کردید؟ حتما" آمدید شهر دیگه.
ـ بله اما به این راحتی ها هم نبود. از انجا دیگر دل کنده بودم، باید هرچی داشتم تبدیل به پول می کردم. البته زیاد هم سخت نبود چون دو طرف دعوا برای رقابت باهم دیگر، پول خوبی دادند اما...
ـ اما چی؟ داری گریه می کنی مش قادر؟ منو ببخش اگر باعث ناراحتیت شدم...
ـ راستش اسبم خیلی با وفا بود. گاهی احساس می کردم با من حرف می زنه! یک جوری رفتار می کرد انگار درد و ناراحتی مرا درک میکنه.
ـ طوریش شد مگه؟
ـ همۀ کارهام تمام شده بود. سه ماه تمام می بردمش بازار بفروشم. مشتری هم داشت اما دلم نمی آمد بفروشمش. تا اینکه یک نفر پیدا شد درست دو برابر قیمتش را گذاشت جلوم. چشمهامو بستم و پول را برداشتم.
بعدا بهم گفتند پشت سرت داشت اشک می ریخت...
نویسنده : اکرم زنگنه
باید به پایت