سدی شکست آخرین مرحله باز نویسی شده 10/7/1392

ــ همه چیز را به شوخی گرفته اید! حتی اصولی ترین چیزها را که به زندگی انسان ها مربوط می شود.

ــ استاد! این مسایل زنانه در تخصص ما نیست. آخر آموزش زنان و زایمان به چه درد ما می خورد؟ چرا باید این همه وقت صرف یاد گرفتن چیزهایی بکنیم که در تمام عمر یک بارهم به کارمان نمی آید؟. بخصوص با فضای به وجود آمده در جامعه که فاصله جنس مذکر ومؤنث یک اصل به حساب می آید.

ــ اشتباه می کنید. اولا" دانستن در باره هر چیزی باعث افزایش معلومات می شود. درثانی تجربه ثابت کرده شغلی که شما انتخاب کرده اید بسیار حساس و ممکن است در شرایط خاصی قرار بگیرید که تصمیم درست یا غلط شما جان عده ای را به خطر بیندازد. مثل اتفاقی که برای همکارتان افتاده بود.

ــ کدام اتفاق استاد ؟ اگر میشه توضیح بدید؟

ــ بله،  توضیح می دم. در روستا، یکی از کشاورزان در حین خورد کردن علوفه دو تا از انگشتهای دست خودش را قطع می کند. روستایی انگشتهای بریده شده را بر می دارد و با عجله به بهداری می برد. پزشکیار تجربه کافی نداشته می گوید: اینها را برای چه آورده ای؟

روستایی شرح می دهدکه : جوان که بودم سپاه بهداشت تعریف می کرد اگر انگشتان دست، حتی قسمتی از دست قطع بشود، اگر زود تر به مراکز درمانی مجهز برسانید امکان پیوند زدن عضو وجود دارد.

مسئول بهداری عوض این که آنها را داخل یخ بگذارد و همراه بیمار به بیمارستان اعزام کند به حرفهای پیر مرد می خندد و آنها را داخل سطل زباله می اندازد. پیر مرد در بیمارستان برای جراح تعریف می کند. جراح هم گفته سپاه بهداشت را تایید می کند واز پیر مرد می خواهد به مراجع قضایی شکایت کند.

پس از کلی کش وقوس مسئول بهداری محکوم به تحمل مجازات می شود خوشبختانه پیر مرد روستایی در نهایت رضایت می دهد وماجرا خاتمه یافته تلقی می شود. اما برخورد اجتماعی با قضیه نا خوشایند بود و هنوز هم که مدتها از آن ماجرا می گذرد در باره اش صحبت می کنند مثل همین حالا که من دارم برای شما تعریف می کنم .

از قضا استاد ما خانم جوانی بود و از اینرو خیلی راحت در باره زنان وزایمان صحبت می کرد و بیشتر باعث تعجب ما می شد!. مثالهای فراوانی می زد وبعضا" خیلی شیرین و در عین حال عبرت آموز بودند. اما برای ما شده بود تکرار مکررات و میخی که نرود در آهن!.

ــ استاد، ما که پزشک نیستیم، بنابر این حق دخالت در امورات پزشکی را  نداریم.

ــ ببینید ،درست است که به عنوان پرستار استخدام شده اید اما، با پرستارانی که در بیمارستان کارمی کنند و رو پوش سفید اتو کرده می پوشند خیلی فرق دارید. شما نظامی هستید. تقسیم که بشوید هر کدام به یک نقطه دور افتاده  منتقل می شوید . امکان دارد رد هیچ ماشینی به آنجا نرسیده باشد!. روستاهایی که مردمانش شما را ناجی خود تلقی خواهند کرد! نه درمانگاهی هست ونه بیمارستانی ، ای بسا...

نق و نوق ما شروع می شد  اهمیت نمی دادیم، اما استاد باز هم پا فشاری می کرد. در پایان جلسه بقدری چانه زده حرص خورده بود که رنگش به قرمزی می زد! خانم ضعیف وکم خونی بود . تکیه کلامش هم این بود که:

ــ من مرده، شما زنده، روزی به حرفهای من می رسید که دور از جان مثل... در گل گیر کرده باشید، یاد حرفهای من می افتید اما دیگر کمکی به شما نمی کند.

همیشه به کلمه (مثلِ) که می رسید مکثی می کرد که همه می دانستیم مقصودش چیست .حتی اواخر چند نفری از ته کلاس موقع مکث او می گفتند: مثل خرتوی گل گیر می کنیم.  این حرف باعث خنده دسته جمعی ما می شد.

وقتی شوخی های ما را می دید با افسوس نگاهمان می کرد و می گفت:

ــ ((باشه ، از من گفتن بود . می رسد آن روز، چنان در شرایط سختی گیر  کنید که مجبور بشوید تصمیم های بزرگ بگیرید اگر نتوانید، هم بیمار مردم را از بین می برید، هم آبروی خودتان را... )).

 

در غرب کشور، در میان جنگل انبوهی در روستایی دور افتاده، ساعت پنج عصر جلوی بهداری نشسته بودم و غروب خورشید را تماشا می کردم . در این ساعت چون تأمین جاده را جمع کرده بودند هیچ ترددی صورت نمی گرفت. همین خلوتی جاده و غروب خورشید اثری عمیق روی من گذاشته بود که یاد خانواده افتادم.

یکی از روستاییان را دیدم که از در دژبانی گذشته به طرفم می آید. دژبان غافلگیر شده بود تفنگش را به طرف او گرفت و با صدای رعب آوری ایست داد.

این گونه ایست دادن در مناطق نظامی مرسوم است. بلند وتحکم آمیز بودن ایست به این علت است که شخص خاطی بشنود و متوجه بشود. پس از دو یا نهایت سه ایست پشت سرهم، اگر شخص خاطی عکس العمل نشان ندهد و عبور کند نگهبان مجاز است به طرف او شلیک کند . در این صورت شخص مذکور نمی تواند انکار کند که صدای ایست را نشنیده است.

مرد روستایی که انتظار چنین برخوردی را نداشت خشک اش زده بود . با کلماتی که نمی توانست درست ادا کند رو به سرباز دژبان گفت:

ــ جناب سروان! جناب سروان ! دستم به دامنت، با دکتر کار دارم. زنم دارد می میرد...!.

ــ سرجایت بایست تکان نخور...

ــ جناب سروان به خدا قسم زنم حالش خوب نیست، اجازه بده دکتر رو ببینم، باید التماسش کنم که...

ــ مگه نمی دونی نباید بدون اجازه وارد پایگاه بشی؟ همین جوری سرتو انداختی پایین که با دکتر کار دارم...؟

ــ بخدا قسم حواسم به خودم نیست ! می دونستم اما گیج شدم نمی دونم چی کارمی کنم.

 

ما را دکتر صدا می کردند. همان طور که سرباز را جناب سروان صدا می کرد. هرچه اصرار می کردیم ما پزشکیار هستیم نه پزشک، بازهم همان کلمه دکتر را به کار می بردند . دیگر به این کلمه عادت کرده بودیم . این بود که وقتی متوجه حرفهایش شدم به طرف آنها رفتم .

دژبان که دید به سمت آنها می روم صدایش را پایین تر آورد خواست توضیح بدهد که اشاره کردم خودم متوجه شد ه ام. صدای ایست او چنان قوی ورسا بود که چند نفر به گمان اینکه اتفاقی افتاده سرشان را از پنجره ودرها بیرون آورده بودند و تماشا می کردند. من که بیرون نشسته و شاهد ماجرا بودم  نیازی به توضیح دژبان نبود. رو به کاک قادر گفتم:

ــ کاک قادر چی شده؟ چرا  نگرانی؟ فکر نکردی غروب بدون اجازه وارد پایگاه شدن خطر ناکه؟ امکان داره به طرف ات شلیک کنند؟.

ــ آقای دکتر! دستم به دامنت، زنم داره می میره! موقع زایمانشه، سه ساعته که دست بچه بیرون آمده اما به دنیا نمیاد. تورا خدا کمکم کن، اگه بلایی سرزنم بیاد بیچاره می...

ــ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ مگر روستا ماما نداره؟ چرا نرفتی سراغ اون ؟ منکه ماما نیستم. کاری از دستم بر نمیاد.

ــ نه آقای دکتر! تو را خدا کمکم کن، زنم از دست میره...

ــ بازهم که داری همینو تکرار می کنی. تو باید از مامای روستا کمک بخوای نه ازمن.

ــ آقای دکتر ! ماما نمی تونه کاری بکنه. از ظهرتا حالا بالای سر زنم هست اما کاری نمی تونه بکنه، آخه بچه با دست به دنیا آمده! یک دستش به دنیا آمده بدنش گیر کرده...

 بیماران روستا را طبق توافق ویزیت می کردیم. در آن ساعت غروب مجاز نبودیم وارد روستا بشویم اما شرایط اضطراری بود و از نظر وجدانی هم درست نبود جواب رد بدهم. وقتی به صورت کامل در جریان امر قرار گرفتم با فرمانده گردان تماس وشرایط را آن طوری که از کاک قادر شنیده بودم شرح دادم.

می دانستم در این ساعت مجاز نیستم آمبولانس را به شهر اعزام کنم . سر تاسر جاده چیزی حدود بیست وپنج کیلو متر را باید تامین می چیدند که این خود مستلزم دوساعت وقت بود .این کار در صورتی عملی می شد که فرماندهان رده بالا مجاب می شدند. در غیر این صورت هرکس راهی شهر می شد یعنی جانش را  گذاشته بود کف دستش!.

این بود که فرمانده گردان مسئولیت را به گردن نگرفت. گفت هرکاری از دستت بر می آید بکن. اما مواظب باش برای خودت درد سر درست نکنی، ما راهم درگیر دادگاه های نظامی نکنی.

هوا هم تاریک شده بود . پس از هماهنگی با دژبان ونگهبانان ، کیف کمکهای اولیه را برداشته عازم روستا شدم.

راه زیادی نبود، حدودا" دویست متر فاصله تا روستا بود اما دور پایگاه سیم خاردار کشیده بودند مجبور بودیم پایگاه را دور بزنیم. به همین خاطر مجبور بودیم حتی با نگهبانان پایگاه های اطراف هماهنگ  کنیم مبادا اشتباها" به طرفمان شلیک کنند.

خانه های روستا حیاط نداشتند. همه خانه ها یک سقف داشتند که قسمتی رابه حیوانات اهلی اختصاص داده و قسمت دیگری که بخش مسکونی را تشکیل می داد، خود ساکن شده بودند. ساختمان کاک قادر هم از این قاعده مستثنی نبود. اطاق بزرگی که تمام زنان روستا در آن جمع شده بودند!. مامای روستا وقتی مرا دید از حال رفت!. حدود چهار ساعت سعی خود را کرده بود . پیر زنی که توانایی این همه فشار را نداشت این بود که آخرین توانش را از دست داد وکف اطاق دراز کشید!.

گفتم کمی آب قند بدهند تا حالش جا بیاید. وجود حشرات از زنبور وپشه ومگس گرفته تا...برای آنها عادی به نظر می آمد. ساعتها درو پنجره باز بوده به وجود حشرات اهمیت نداده بودند. اما از نظر من بسیار آزار دهنده و مزاحم بودند. وز وز مگس و زنبور همراه پچ پچ خانمها در هم آمیخته اعصابم را تحریک می کرد. از همان بدو ورود مجبور شدم برای راندن پشه ها از روی گردن و چهره ام مدام دستم را به چپ و راست حرکت بدهم.

خانم زائو سی و پنج ساله به نظر می آمد که در اثر تقلا ی زیاد و به دنیا نیامدن نوزاد، رمقی برایش نمانده بیحال دراز کشیده بود. دو متکای بزرگ زیر شانه و سرش گذاشته بودند. از دیدن صحنه ناهنجار به خود لزریدم!. دست چپ نوزاد از بدن خانم خارج شده بود! اما به علت جریان نداشتن خون به شدت سیاه شده و ورم کرده بود. اما بقیه بدن از شانه به بالا گیر کرده خارج  نشده بود.

می دانستم این نوع زایمان سخت ترین نوع زایمان است. در بیمارستان به طریق سزارین نوزاد را به دنیا می آورند در حالیکه ما حتی فورسپس هم نداشتیم. فورسپس به شکل پنجه دست است، بعضی مواقع سر نوزاد را با آن گرفته به آرامی بیرون می کشند.

لازم بود فکر کنم وعاقلانه تصمیم بگیرم. در اولین اقدام کلیه خانم ها را از اطاق بیرون کردیم . کلی وقت صرف بیرون کردن آنها شد. هرکس به بهانه ای قصد داشت در اطاق بماند. دوتن از خانم های جوان و قوی هیکل را انتخاب کردم تا دم دست و کمک حال باشند. در اطاق را بستیم و با دستمال به زحمت حشرات مزاحم را بیرون راندیم و پنجره را بستیم.

کاک قادر را مخاطب قرار داده گفتم:

ــ ببین کاک قادر، وضع بدی پیش آمده میدونی یانه؟

ــ می دانم آقای دکتر، اجازه بده دستاتون و ...

ــ کاک قادر این کار لازم نیست چند بار بگم من دکتر نیستم؟ اگر قبلا" جدی نمی گفتم الان دیگه خیلی جدی دارم بهت میگم من فقط یک پزشکیارم. اجازه هم ندارم به خانم شما در این مورد کمکی بکنم، چون از اختیارات من خارج است اما...

ــ پس چی آقای دکتر؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ شما کمک نکنی به کی باید پناه ببرم؟ ها؟ بگید دیگه شما به جای من ، چیکار میتونم بکنم؟

کاک قادر دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. شروع کرد به گریه. دوخانم همراه رویشان را برگرداندند معلوم بود آنها هم اشکشان در آمده است. شاید هم فکر می کردند اگر این اتفاق برای خود شان رخ می داد چه می کردند؟

زائو که از درد به خود می پیچید نای ناله و فریاد را نداشت. کاری که معمولا خانم ها موقع زایمان انجام می دهند.

عرق از سرو صورتش روان بود ورنگش به سفیدی می زد، اصطلاحا" مثل گچ سفید شده بود. نا امیدانه نگاهم می کرد. دلم به حالش سوخت! می دانستم اگرتمام امکانات هم موجود باشد حمل کردن او با آن وضع جانش را به خطر می اندازد. اگر می ماند هم وضع چندان فرقی نمی کرد مگر معجزه ای رخ می داد یا ...

در دل توکل به خدا کردم ونیت کردم برای رضای خدا هر کاری از دستم بر بیاید برای نجات او انجام  دهم اما به گونه ای نشود که خودم را درگیر ماجرای سنگینی بکنم. این بود که رو به همسرش کردم وگفتم:

ــ کاک قادر ببین، من تمام سعی ام را می کنم ، اما خب اگر خدای نا خواسته اتفاق ناجوری برای خانم ات افتاد یقه مرا نمی گیری که تو او را از بین بردیش، ها؟  یقه ام را نمی گیری؟

ــ نه به خدا آقای دکتر، مگه شما  می خوای اونو بکشی؟ می خوای نجاتش بدی خُب ،مگه نه؟ اصلا" بچه فدای سرش! به خودش چیزی نشه.

ــ خب من هم در مورد خودش میگم . به بچه که امیدی نیست. با این شرایط قول میدید برام درد سر درست نکنید؟

رو به دوخانم کردم طوری که آنها را شاهد گرفته باشم گفتم، می بینید خانم ها، وضع بسیار بغرنج است. جاده ها بسته شده و نگهبان در جاده ها نیست. این خانم هم شرایط اش طوری نیست که با این وضع بشود پشت تراکتور و وانت حمل اش کرد. تازه این در صورتی است که در جاده به کمین بر نخورند و سالم به بیمارستان برسند.

خانم ها با تکان دادن سر خود حرف مرا تایید کردند. با این توضیحات بود که با اطمینان ودلگرمی بیشتری شروع به کار کردم. پس از وصل کردن سرُم، خانم را روی دو متکای بزرگ وگرد که در روستا از این گونه متکاها فراوان است نشاندیم و یکی از خانم ها با کمک کاک قادر، زائو را متمایل به بالا نگه داشتند.

اول تصمیم گرفتم دست کودک را که بیرون بود از انتهای شانه قطع کنم!. اما فکر کردم شایع می کنند که دست نوزاد را قطع کرد واو را کشت! از قطع کردن دست منصرف شدم. با زحمت فراوان دست نوزاد را به داخل بدن برگرداندم .

شکستن و خرد شدن استخوانهای گردن وشانه اش را زیر دستانم حس می کردم. سر نوزاد را چرخانده بیرون کشیدم...!.

بعد ازگذشت سالها، هنوز هم شکستن وخرد شدن استخوانهای نرم گردن وشانه اش را زیر انگشتانم حس می کنم .کودک مرده، به همراه جفت ومایعات جمع شده، همه یکباره گویی سدی شکسته باشد داخل تشت بزرگی که گذاشته بودیم روان شد.

زائو سر خود را بالا آورد. این کار با ضعف شدیدی که داشت برایش دشوار بود اما سعی خود را کرد. چند لحظه مات و مبهوت به محتویات داخل تشت نگاه کرد. نوزاد در میان آن مچاله شده بود. مادر ناله ای کرد و سرش به پشت خم شد. مطمئن شدم که زنده می ماند.

کار تمام شده بود. حالت تهوع وسرگیجه امانم را بریده بود . در حالی که چهره ضعیف استادم جلو چشمانم دو دو می زد، جلوی پنجره ایستادم ویک لنگه آنرا کمی باز کرده شروع کردم به نفس های عمیق کسیدن...