افسانه لیلی و مجنون از منظری دیگر

افسانه ات شدم کــــه بمانم به روزگار

هیهات کنار تــــو مجنون نشسته بود.

... ولیلی از قبیلۀ عامریان بود در کنار کوه نجد، قیس دیوانه وار به عشق او، کوه را طواف می کرد! مجنون خطابش کردند.

این دو در راه مکتبخانه، باهم آشنا شدند. هنوز کسی بلوغ لیلی را ندیده بود. اول عشق شان پنهان بود سپس بر ملا شد وهمۀ عالم فهمیدند.

پدر لیلی مردی مشهور و ثروتمند بود، دختر خود را به آس و پاسی چون مجنون نمی داد.

پدر مجنون به خواستگاری رفت جوابش کردند. نوفل نامی را هم فرستادند بازهم سودی نداشت. لیلی را برخلاف میلش به ابن سلام مردی متمول از قبیلۀ بنی اسد دادند.  همان شب اول زندگی، لیلی سیلی بر صورت او نواخت...!.

خبر ازدواج لیلی را به مجنون دادند وحالش گرفته شد.

ومجنون پیام داد:

ای که از کوچۀ معشوقۀ ما می گـذری

بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

                     (حافظ)

***

ابن سلام پس از مدتی بیمار شد و از دنیا رفت. لیلی به سوگ او نشسته بود. مجنون خود را به او رساند، شاید برای ابراز همدری باشد.

نباید فکر کرد لیلی سم در غذای همسرش ریخته باشد، اگر چنین بود داستانها می نوشتند وشایعاتی می ساختند وچهل کلاغش می کردند.

دیری نگذشت نفت چراغ لیلی هم تمام شدو قبر او را از مجنون پنهان کردند!.

 اما مجنون گفت: آنقدر خاکها را بو می کنم تا به بوی تن لیلی برسم...

                                         عابد ساوجی