نویسنده بود . هنوز حلقه  در انگشتش  برق میزد . نوشت: با تو ازدواج کرده ام نه با فاصله ها، دلم تنگ است بیا.

نوشت: وقت تجارت است چه وقت دلتنگی ست؟.

زن نوشت : عمر را اعتباری نیست ! من مانده ام با یک قلم شکسته ، برای که بنویسم؟.

نوشت: تجارت رونق دارد ، اجازه بدهید چند ماه تابستان بگذرد، پاییز که رسید شانه های من  است ودلتنگی های تو....

پاییز رسید سود فراوانی برده بود.

 زن نبود !  شانه های مرد بود و دلتنگی هایش...