دلتنگی
نویسنده بود . هنوز حلقه در انگشتش برق میزد . نوشت: با تو ازدواج کرده ام نه با فاصله ها، دلم تنگ است بیا.
نوشت: وقت تجارت است چه وقت دلتنگی ست؟.
زن نوشت : عمر را اعتباری نیست ! من مانده ام با یک قلم شکسته ، برای که بنویسم؟.
نوشت: تجارت رونق دارد ، اجازه بدهید چند ماه تابستان بگذرد، پاییز که رسید شانه های من است ودلتنگی های تو....
پاییز رسید سود فراوانی برده بود.
زن نبود ! شانه های مرد بود و دلتنگی هایش...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:46 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت